شعری از نیما یوشیج
خشک آمد کشتگاه من
در جوار کشت همسایه.
گرچه میگویند: "میگریند روی ساحل نزدیک
سوگواران در میان سوگواران."
قاصد روزان ابری، داروگ! کی میرسد باران؟
بر بساطی که بساطی نیست
در درون کومهی تاریک من که ذرهای با آن نشاطی نیست
و جدار دندههای نی به دیوار اطاقم دارد از خشکیش میترکد
- چون دل یاران که در هجران یاران-
قاصد روزان ابری، داروگ! کی میرسد باران؟
داروگ = قورباغه ای درختی است که پیش از باران پیام آور باریدن آن است
Vergessenswert
نوشتن برای فراموش کردن است ، نه برای به یاد آوردن ...
Tuesday، April 05، 2011
Tuesday، March 15، 2011
خلقيات ما ايرانيان" به قلم روانشاد محمد علي جمال زاده
مهموني مي ديم اونهايي که دوست داريم و نداريم رو دعوت مي کنيم. يواشکي به لباساي اونهايي که دوست نداريم مي خنديم. بعد که رفتند با دوستهاي خودمونيمون مي شينيم به حرفهاشون مي خنديم! توي مهموني واسه همديگه جوک ترکي مي گيم! جوک لري مي گيم! اصفهاني ها رو مسخره مي کنيم. مي گيم کاشوني ها ترسواند! رشتي ها بي غيرتند! کردها خرمتعصب هستند! آباداني ها لاف مي زنند!
> پايين شهريها رو آدم حساب نمي کنيم! مرز بين پايين شهر و بالاي شهر رو هم خودمون تعيين مي کنيم! اونها که از قلهک پايينتر رو قبول ندارند شيک ترند! وقتي يکي از فاميلهامون شهرستان زندگي مي کنه و ما يهويي از دهنمون مي پره فوري توضيح مي ديم که طرف بخاطر شغلش که مدير فلان کارخونه است اونجا زندگي مي کنه! بشقاب و ليوانهاي فرانسوي مي خريم! لوسترهاي ساخت چين مي خريم! شکلات آيدين هديه نمي بريم چون ايرانيه کلاسش پايينه! موقعي که اتوبوس مياد حمله مي کنيم! اگه اوضاع بحراني بشه با آرنجمون مي زنيم به کناريها راه رو باز مي کنيم! آخه خسته هستيم بايد زودتر بريم خونه! وقتي کسي نباشه هم همين که مي شينيم با ماژيک پشت صندلي ها يادگاري مي نويسيم که دفعه ديگه که سوار شديم به دوستامون هنرمون رو نشون بديم! شب چهارشنبه سوري ترقه پرت مي کنيم پشت پاي زن همسايه که وقتي پريد بخنديم! وقتي تيم فوتبال مورد علاقه امون توي مسابقه مي بازه شيشه اتوبوس واحد رو مي شکنيم! سيزده بدر گند مي زنيم به طبيعت! يعني هميشه اينکارو مي کنيم نه فقط سيزده بدرها! فحش خواهر و مادر مي ديم! به همديگه! به دين و مذهب! و عربها و غيره! اما تا يه مشكلي پيش مياد ميگيم يا فلان امام!! و در لوس آنجلس هم بيشتر سفره حضرت عباس باز ميکنيم تا توي تهران.. ما همه مادرزادي سياستمدار به دنيا اومديم اما استراتژي تک تکمون با همديگه و با تمام دنيا متفاوته براي همين در هيچ موردي باهم توافق نداريم و بازهم به هم فحش مي ديم! سه تا که ميشيم پنج نظر متفاوت داريم و هممون خيال ميکنيم حق داريم. ما به اجدادمون خيلي احترام مي ذاريم! مخصوصاً داريوش و اينها! وقتي سر قبرشون ميريم حتماً يه يادگاري هم با هرچي که دستمون باشه روي در و ديواراش مي کنيم! ما امام زاده مي سازيم! بعد پول مي ندازيم و از امام زاده مي خوايم که مشکلاتمون رو حل کنه! ما روز عاشورا تاسوعا نذري مي ديم! اما براي اينکه زعفرون گرونه روي پلو گلرنگ مي ريزيم! ما احتمالاً غير از رامسر و کلاردشت جاي ديگه اي از ايران رو نديديم اما حتماً دوبي رفتيم و فروشگاه عرض الهدايا رو ديديم! بي برو برگرد هم يه عکسي توي صحرا روي شنها گرفتيم که به همسايه ها نشون بديم! ما رانندگيمون حرف نداره! رانندگي بدون فحش و فضيحت برامون معني نداره! چراغ راهنمايي عابرپياده، موتورسوار هاي آدمخور ...... فقط يک کلمه از هر مورد کافيه ! ماها سينما نمي ريم و عوضش عشق مي کنيم قبل از اينکه فيلم روي پرده سينما بره ما سي ديشو ببريم خونه! ما - مخصوصاً لوس آنجلسي هامون- وقتي کانال تلويزيوني درست مي کنيم يا هيمنطوري آب دوغ خياري ميارندمون توي يه برنامه اي مجري بشيم يا گزارش بديم يا خداي نکرده به عنوان کارشناس حرف بزنيم از هر سه تا کلمه اي که مي گيم چهار تاش انگليسيه اونهم با هزار تا عشوه و ناز و غمزه شتري و صد البته تلفظ صد درصد غلط ! ماها عاشق رقص عربي هستيم! هرچي هم سنمون ميره بالاتر علاقه امون به اين رقص که تا ابد يادش نميگيريم هي بيشتر و بيشتر ميشه و اصرار مي کنيم که بايد توي همه مهموني ها هنرمون رو نشون بديم!البته دوستان خيلي اصرار مي کنندا وگرنه ماها همه خجالتي هستيم و رقصمون نمياد. ما توي خيابون زل مي زنيم به زن ها! کوچيک يا بزرگ مهم نيست! مهم اينه که وقتي خانومه نزديک شد حتماً يه متلک آبدار نثارش کنيم ......... ما از اينکارا خيلي مي کنيم! به آذري ها متلک ميگيم، اونارو مسخره ميکنيم و براشون جوک ميسازيم ولي بهترين دوستامون آذري هستن! اما سه چيز براي ما خيلي مهمه: يک: ما هيچ وقت اجازه نخواهيم داد که روي هيچ نقشه اي خليج فارس به خليج عربي تبديل بشه! دو: حواسمون هست که هرجا اسمي از فيلم سيصد برده شد اعتراض کنيم نامه بنويسيم طوماراينترنتي امضا کنيم که چرا قيافه ما ايرانيها رو اينقدر وحشتناک کشيدند! آخه ما ايرانيها اونقدرا هم وحشتناک نيستيم! سه: دولت کشورمون بايد مثل دولت سوئد و نروژ باشه.. دموکرات / عشقي / مهربان. با يک شرط:ما همون "آدم" هايي که در بالا گفتيم بمونيم!!!
> پايين شهريها رو آدم حساب نمي کنيم! مرز بين پايين شهر و بالاي شهر رو هم خودمون تعيين مي کنيم! اونها که از قلهک پايينتر رو قبول ندارند شيک ترند! وقتي يکي از فاميلهامون شهرستان زندگي مي کنه و ما يهويي از دهنمون مي پره فوري توضيح مي ديم که طرف بخاطر شغلش که مدير فلان کارخونه است اونجا زندگي مي کنه! بشقاب و ليوانهاي فرانسوي مي خريم! لوسترهاي ساخت چين مي خريم! شکلات آيدين هديه نمي بريم چون ايرانيه کلاسش پايينه! موقعي که اتوبوس مياد حمله مي کنيم! اگه اوضاع بحراني بشه با آرنجمون مي زنيم به کناريها راه رو باز مي کنيم! آخه خسته هستيم بايد زودتر بريم خونه! وقتي کسي نباشه هم همين که مي شينيم با ماژيک پشت صندلي ها يادگاري مي نويسيم که دفعه ديگه که سوار شديم به دوستامون هنرمون رو نشون بديم! شب چهارشنبه سوري ترقه پرت مي کنيم پشت پاي زن همسايه که وقتي پريد بخنديم! وقتي تيم فوتبال مورد علاقه امون توي مسابقه مي بازه شيشه اتوبوس واحد رو مي شکنيم! سيزده بدر گند مي زنيم به طبيعت! يعني هميشه اينکارو مي کنيم نه فقط سيزده بدرها! فحش خواهر و مادر مي ديم! به همديگه! به دين و مذهب! و عربها و غيره! اما تا يه مشكلي پيش مياد ميگيم يا فلان امام!! و در لوس آنجلس هم بيشتر سفره حضرت عباس باز ميکنيم تا توي تهران.. ما همه مادرزادي سياستمدار به دنيا اومديم اما استراتژي تک تکمون با همديگه و با تمام دنيا متفاوته براي همين در هيچ موردي باهم توافق نداريم و بازهم به هم فحش مي ديم! سه تا که ميشيم پنج نظر متفاوت داريم و هممون خيال ميکنيم حق داريم. ما به اجدادمون خيلي احترام مي ذاريم! مخصوصاً داريوش و اينها! وقتي سر قبرشون ميريم حتماً يه يادگاري هم با هرچي که دستمون باشه روي در و ديواراش مي کنيم! ما امام زاده مي سازيم! بعد پول مي ندازيم و از امام زاده مي خوايم که مشکلاتمون رو حل کنه! ما روز عاشورا تاسوعا نذري مي ديم! اما براي اينکه زعفرون گرونه روي پلو گلرنگ مي ريزيم! ما احتمالاً غير از رامسر و کلاردشت جاي ديگه اي از ايران رو نديديم اما حتماً دوبي رفتيم و فروشگاه عرض الهدايا رو ديديم! بي برو برگرد هم يه عکسي توي صحرا روي شنها گرفتيم که به همسايه ها نشون بديم! ما رانندگيمون حرف نداره! رانندگي بدون فحش و فضيحت برامون معني نداره! چراغ راهنمايي عابرپياده، موتورسوار هاي آدمخور ...... فقط يک کلمه از هر مورد کافيه ! ماها سينما نمي ريم و عوضش عشق مي کنيم قبل از اينکه فيلم روي پرده سينما بره ما سي ديشو ببريم خونه! ما - مخصوصاً لوس آنجلسي هامون- وقتي کانال تلويزيوني درست مي کنيم يا هيمنطوري آب دوغ خياري ميارندمون توي يه برنامه اي مجري بشيم يا گزارش بديم يا خداي نکرده به عنوان کارشناس حرف بزنيم از هر سه تا کلمه اي که مي گيم چهار تاش انگليسيه اونهم با هزار تا عشوه و ناز و غمزه شتري و صد البته تلفظ صد درصد غلط ! ماها عاشق رقص عربي هستيم! هرچي هم سنمون ميره بالاتر علاقه امون به اين رقص که تا ابد يادش نميگيريم هي بيشتر و بيشتر ميشه و اصرار مي کنيم که بايد توي همه مهموني ها هنرمون رو نشون بديم!البته دوستان خيلي اصرار مي کنندا وگرنه ماها همه خجالتي هستيم و رقصمون نمياد. ما توي خيابون زل مي زنيم به زن ها! کوچيک يا بزرگ مهم نيست! مهم اينه که وقتي خانومه نزديک شد حتماً يه متلک آبدار نثارش کنيم ......... ما از اينکارا خيلي مي کنيم! به آذري ها متلک ميگيم، اونارو مسخره ميکنيم و براشون جوک ميسازيم ولي بهترين دوستامون آذري هستن! اما سه چيز براي ما خيلي مهمه: يک: ما هيچ وقت اجازه نخواهيم داد که روي هيچ نقشه اي خليج فارس به خليج عربي تبديل بشه! دو: حواسمون هست که هرجا اسمي از فيلم سيصد برده شد اعتراض کنيم نامه بنويسيم طوماراينترنتي امضا کنيم که چرا قيافه ما ايرانيها رو اينقدر وحشتناک کشيدند! آخه ما ايرانيها اونقدرا هم وحشتناک نيستيم! سه: دولت کشورمون بايد مثل دولت سوئد و نروژ باشه.. دموکرات / عشقي / مهربان. با يک شرط:ما همون "آدم" هايي که در بالا گفتيم بمونيم!!!
Thursday، March 03، 2011
جا مانده است چيزي ...
حسین پناهی
جا مانده است چیزی
چیزی جایی
که هیچ گاه دیگر
هیچ چیز
جایش را پر نخواهد کرد
نه موهای سیاه
و نه دندان های سپید
------------------------------------------------
ازآجیل سفره عید
چند پسته لال مانده است
آنها که لب گشودند؛خورده شدند
آنها که لال مانده اند ؛می شکنند
دندانساز راست می گفت:
پسته لال ؛سکوت دندان شکن است !
------------------------------------------------
من تعجب می کنم
چطور روز روشن
دو ئیدروژن
با یک اکسیژن؛ ترکیب می شوند
وآب ازآب تکان نمی خورد!
------------------------------------------------
بهزیستی نوشته بود:
شیر مادر ،مهر مادر ،جانشین ندارد
شیر مادر نخورده،مهر مادر پرداخت شد
پدر یک گاو خرید
و من بزرگ شدم
اما هیچ کس حقیقت مرا نشناخت
جز معلم عزیز ریاضی ام
که همیشه میگفت:
گوساله ، بتمرگ!
------------------------------------------------
با اجازه محیط زیست
دریا، دریا دکل میکاریم
ماهیها به جهنم!
کندوها پر از قیر شدهاند
زنبورهای کارگر به عسلویه رفتهاند
تا پشت بام ملکه را آسفالت کنند
چه سعادتی!
داریوش به پارس مینازید
ما به پارس جنوبی!
------------------------------------------------
رخش،گاری کشی می کند
رستم ،کنار پیاده رو سیگار می فروشد
سهراب ،ته جوب به خود پیچید
گردآفرید،از خانه زده بیرون
مردان خیابانی برای تهمینه بوق می زنند
ابوالقاسم برای شبکه سه ،سریال جنگی می سازد
وای...
موریانه ها به آخر شاهنامه رسیده اند!!
------------------------------------------------
صفر را بستند
تا ما به بیرون زنگ نزنیم
از شما چه پنهان
ما از درون زنگ زدیم!
روحش ویاد عزیزش گرامی باد
جا مانده است چیزی
چیزی جایی
که هیچ گاه دیگر
هیچ چیز
جایش را پر نخواهد کرد
نه موهای سیاه
و نه دندان های سپید
------------------------------------------------
ازآجیل سفره عید
چند پسته لال مانده است
آنها که لب گشودند؛خورده شدند
آنها که لال مانده اند ؛می شکنند
دندانساز راست می گفت:
پسته لال ؛سکوت دندان شکن است !
------------------------------------------------
من تعجب می کنم
چطور روز روشن
دو ئیدروژن
با یک اکسیژن؛ ترکیب می شوند
وآب ازآب تکان نمی خورد!
------------------------------------------------
بهزیستی نوشته بود:
شیر مادر ،مهر مادر ،جانشین ندارد
شیر مادر نخورده،مهر مادر پرداخت شد
پدر یک گاو خرید
و من بزرگ شدم
اما هیچ کس حقیقت مرا نشناخت
جز معلم عزیز ریاضی ام
که همیشه میگفت:
گوساله ، بتمرگ!
------------------------------------------------
با اجازه محیط زیست
دریا، دریا دکل میکاریم
ماهیها به جهنم!
کندوها پر از قیر شدهاند
زنبورهای کارگر به عسلویه رفتهاند
تا پشت بام ملکه را آسفالت کنند
چه سعادتی!
داریوش به پارس مینازید
ما به پارس جنوبی!
------------------------------------------------
رخش،گاری کشی می کند
رستم ،کنار پیاده رو سیگار می فروشد
سهراب ،ته جوب به خود پیچید
گردآفرید،از خانه زده بیرون
مردان خیابانی برای تهمینه بوق می زنند
ابوالقاسم برای شبکه سه ،سریال جنگی می سازد
وای...
موریانه ها به آخر شاهنامه رسیده اند!!
------------------------------------------------
صفر را بستند
تا ما به بیرون زنگ نزنیم
از شما چه پنهان
ما از درون زنگ زدیم!
روحش ویاد عزیزش گرامی باد
Sunday، February 27، 2011
مخمل مهتاب یا طنین بال قو؛ بهیاد غلامحسین بنان
در موسیقی سنتی ایران، "آواز" اهمیت اساسی دارد. آواز خوان در صدر مینشیند و نوازندگان میکوشند، تا آواز او را به نغمههای ساز خود بیارایند.
حال که چنین است، منطق حکم میکند که آوازخوان آشنایی عمیق با شعر و توانایی کافی در عرضه موسیقایی آن داشته باشد و درست همین جاست که پای بسیاری از آوازخوانان موسیقی سنتی ایران میلنگد.
روحالله خالقی، "بی سوادی اغلب خوانندگان" گذشته را سبب اصلی ناتوانی آنها میداند. اینان معنای شعر را نمیفهمیدند، پایبند درست ادا کردن آن نیز نبودند و همه حواسشان را به "چهچه و غلت و تحریر" میدادند. از سوی دیگر "رسم زمانه" این بوده که بلند و به اصطلاح "در اوج" بخوانند و فریاد بکشند. با چنین شیوهای، خواننده اگر هم میخواسته، نمیتوانسته "کلمات را درست ادا کند." سبب دیگر "زیر" و "بلند" خوانی آوازخوانان گذشته را باید در نبود خوانندگان زن جستجو کرد. مردان میخواستهاند در "تعزیه" نقش زنان را نیز ایفا کنند! خالقی میگوید آنها که در "مکتب تعزیه" تربیت شدهاند و "بیشتر علاقه به بلند خواندن داشتهاند، سبک خواندنشان امروز مطلوب ما نیست."
با این همه، در زمانه ما- در چهل پنجاه سال گذشته- نیز بودهاند خوانندگانی که همچنان همان شیوه تعزیهای را ادامه دادهاند.
نخستین کسی که آوازخوانی را از چهارچوب کهنه سنتی به در آورد، در گزینش و عرضه شعر ذوق و سلیقه به خرج داد و با بم خوانیهای گرم و مخملی خود به آواز سنتی جلوهای تازه بخشید، غلامحسین بنان بود که هشتم اسفند ماه، بیست و پنجمین سالروز مرگ اوست.
زندگی و دستاوردها
بنان در سال ۱۳۳۶، در یک سانحه اتومبیل، بینایی یکی از چشمان خود را از دست داد
غلامحسین بنان، در سال ۱۲۹۰ خورشیدی در تهران و در خانوادهای اهل هنر و فرهنگ زاده شد. پدرش بنانالدوله، از دیوانیان و دارای آوازی خوش بوده و مادرش، که نسب از خانواده قاجار میبرده، با نواختن پیانو آشنا بود. میگویند در خانه آنان چهار پیانو و یک ارگ وجود داشت.
اعضای دیگر خانواده نیز هر یک به شکلی با موسیقی نزدیک بودند. خاله بنان نی مینواخته و خواهرانش، از شاگردان تار "مرتضی خان نیداود" بودند. زندگی دیوانی و فرهنگی، باعث آشنایی خانواده با بزرگان موسیقی زمان شد. برادران خاندان هنر: آقا حسینقلی، میرزا عبدالله، درویش خان و مرتضی نی داود از میهمانان اصلی مجالس بزم در خانه آنها بود.
در چنین فضایی بدیهی است اگر غلامحسین خردسال به موسیقی نزدیک و دلبسته شده باشد. در یکی از جلسات بزم، پدر دریافته که فرزندش صدای خوش را از او به ارث برده است. نتیجه دریافت پدر آن شد که غلامحسین از یازده سالگی، نزد مرتضی نی داود به فراگیری رموز آوازخوانی پرداخت.
از دو تن دیگر به عنوان آموزگاران آواز بنان یاد میکنند: ناصر سیف و میرزا طاهر ضیاء رسایی، معروف به "ضیاءالذاکرین" که این دومی "روضه خوانی" با "بیان جذاب" و "صدای مطلوب" توصیف شده است.
غلامحسین بنان از سال ۱۳۲۱- دو سال پس از بنیاد نخستین فرستنده رادیویی ایران- در این سازمان به کار خواندن پرداخت. عبدالعلی وزیری او را به خالقی معرفی کرد و خالقی آزمایش صدای او را به ابوالحسن صبا سپرد. صبا درآمد سه گاه را که به پایان برد، از بنان خواست، در پی، گوشه "حصار" را بخواند و او آنچنان خوانده و با مهارت به "درآمد" فرود آمده که شگفتی و تحسین صبا و خالقی را برانگیخته است.
"کشف" بنان برای خالقی و دیگر دست اندرکاران موسیقی موهبتی تلقی شد. آنان تازه انجمن موسیقی ملی را بنیاد کرده بودند و به خوانندهای چنین خوش صدا و ردیف شناس احتیاج داشتند. ارکستر انجمن با صدای پخته بنان حال و هوای دیگری پیدا کرد. با تبدیل انجمن، به هنرستان عالی موسیقی، بنان نیز از سال ۱۳۳۲ به عنوان آموزگار آواز به استخدام اداره کل هنرهای زیبای کشور درآمد.
با بنیاد برنامه "گلها"ی رادیو، از سوی "داود پیرنیا"، عرصه تازه و گستردهتری برای آوازخوانیهای بنان پدید آمد. او پانزده سال تمام (۱۳۳۰-۱۳۴۵) پای ثابت در بخشهای مختلف این برنامه (گلهای رنگارنگ، گلهای جاویدان و یک شاخه گل،...) بود. در این برنامهها، استادان طراز اول موسیقی سنتی چون روحالله خالقی، ابوالحسن صبا، مرتضی محجوبی، احمد عبادی، حسین تهرانی، علی تجویدی، لطفالله مجد و..... با او همکاری و همراهی میکردند.
سرود "ای ایران" ساخته خالقی، با صدای بنان، دلنشینترین یادگاری است که از او به جای مانده است
بنان در آغاز کار در رادیو تنها "آواز" میخوانده، ولی چندی بعد به توصیه خالقی که برای اجرای آفریدههای ارکستری، در جستجوی خوانندهای مناسب بوده، پذیرفته که "تصنیف" نیز بخواند و چه خوب که چنین کرده و با خواندههای درخشان خود، گنجینهای از آفریدههای معاصر سنتی را برای ما به یادگار گذاشته است.
در این گنجینه که گمان میکنیم بیش از سیصد و پنجاه برنامه آواز و ترانه خوانی بنان را در خود داشته باشد، با آفریدههایی از شیدا، عارف، وزیری، خالقی، محجوبی، تجویدی، و معروفی، روبرو میشویم که برای ارکستر بزرگ- غالبا از سوی خالقی و معروفی- تنظیم شده و صدای استثنایی بنان، جاذبه ویژهای برای آنها فراهم آورده است. در این میان ترانههایی چون: "حالا چرا" (خالقی- شهریار)/ "روز ازل" (محجوبی- معیری)/ "می ناب" و "جام جم" (خالقی – حافظ)/ و "عاشق شیدا" (تجویدی- منیر طه)/ و "الهه ناز" (محسنی – فکور)، جاذبهای فراگیر و ماندگار پیدا کردهاند.
سرود "ای ایران" (خالقی- گل گلاب)، با صدای بنان، در این سالها، دلنشینترین یادگاری است که از او به جای مانده است.
بنان در سال ۱۳۳۶، در یک سانحه اتومبیل، بینایی یکی از چشمان خود را از دست داد و برای حفظ چشم دیگر، به توصیه پزشکان به اروپا سفر کرد. سفری که به گفته خودش، در نحوه اجرای ترانههای او نیز موثر افتاده است:
"از ا ین پس آهنگهایی را خواهم خواند که شنونده را به وجد آورد. نه آن که وادار به ریختن اشک نماید."
او از سال ۱۳۴۵ به مرور از حجم خواندنهای خود کاست و چند سال بعد به "افتخار بازنشستگی" رسید. سبب را خود او برای دوستانش "مدیریت مغرضانه اداره رادیو و اوضاع نابسامان موسیقی ایرانی" عنوان کرد.
بنان، به گفته همسرش، از اواخر سال ۱۳۵۷- یعنی سال انقلاب- به سبب "حوادث و وقایع پیاپی و یاس و ناامیدی" رنجور شد و کارش به بستر کشیده و بیماری "دستگاه گوارشی" سرانجام در هشتم اسفند ماه سال ۱۳۶۴، آواز خوان بزرگ را به دست مرگ سپرد.
صدای ناب پرورده
بنان از سال ۱۳۴۵ به مرور از حجم خواندنهای خود کاست
ارزش موسیقایی در آوازخوانیهای بنان از پیوند دو عامل طبیعی وهنری شکل میپذیرد. عامل طبیعی، جنس و رنگ صدای اوست که در تاریخ آوازخوانی سنتی در ایران، اگر نگوییم بینظیر، کمیاب است.
وقتی حرف از صدا و آواز به میان میآید، همه بیش از هر چیز نظر بر "ششدانگ" بودن آن دارند. حال آن که موسیقی سنتی ایران پیش از آن که نیاز به صدای ششدانگی داشته باشد، صدای "با حال" میطلبد.
جیغ و فریاد با مزاجش سازگار نیست. اهل نجوا و زمزمه است. صدای بنان همانی است که موسیقی سنتی ما میطلبد. نه تنها حجم ضروری برای اجرای راحت آن را دارد که با ویژگیهای دیگر نیز سازگاری نشان میدهد. صدای بنان، از بمهای میانی صدای مردان است (نزدیک به باریتون) و جان میدهد برای پیوند با محتوای عرفانی موسیقی سنتی که از سوی دیگر معمولا با شعر عرفانی ایران نیز پیوند خورده است.
چیز دیگری در صدای اوست که باز در پیوند با شعر و موسیقی سنتی اهمیت پیدا میکند: غلت و تحریرهای کوتاه- و نه بلند- که با حرکتهای آرام و غیر جهشی در خط سیرهای نغمهای موسیقی سنتی هماهنگی دارد و به خواب و بیدار مخمل میماند.
و اما این ویژگی طبیعی صوتی اگر چه ضروری است ولی کافی نیست، باید با ویژگیهای هنری و فنی، جلا پیدا کند. صدا هر قدر هم که خوش طنین باشد، نیاز به "پرورش" دارد و برای آن که درست عرضه شود- دانایی هنری و توانایی فنی میطلبد. دانایی همان آشنایی دقیق با محتوای موسیقی و شعر سنتی است و توانایی از گوش دقیق، حافظه قوی و تمرین مدام به دست میآید.
یک خواننده خوب در قلمرو موسیقی سنتی کسی است که علاوه بر موسیقی، با عروض شعری نیز آشنا باشد. جای درست "تقطیع"های شعری را بشناسد و آنها را به هنگام اجرا، درست اعمال کند. تحریرها و غلتهای آوازی را در جایی به کار گیرد که به محتوای شعر آسیب نرساند. تاکیدها و کششهای شعر و آهنگ را بر یکدیگر منطبق کند. به بیان کوتاه به مهارتهای هنری برای پیوند شعر و موسیقی دست یافته باشد.
بنان از نادر آوازخوانانی بود که مجموعهای از این دادههای طبیعی و دست یافتههای فنی و هنری را در خود داشت. آنچه از خواندههای او بر جای مانده میتواند برای آوازخوانان ریز و درشت زمان ما نقش سر مشق و "دستور" را ایفا کند.
از چشم دیگران
تصنیف روز ازل ساخته مرتضی محجوبی بر روی شعری از رهی معیری (عکس) از ماندگارترین آثار بنان است
در پایان این یادواره کوتاه، بد نیست حرفهای دیگران را نیز در این جا بیاوریم، دیگرانی از اهالی هنر و فرهنگ:
حسینعلی ملاح میگوید: "از دیدگاه زیبایی شناسی، صوت خوش بنان را میتوان به خطی منحنی تشبیه کرد که عاری از هر گونه زاویه است و زبری و درشتی.... در آن احساس نمیشود."
روحالله خالقی میگوید: "تحریرهای ناب بنان، مانند مشتی مروارید است که بر صفحهای از مرمر بغلتانند!"
اسماعیل نواب صفا میگوید: "در مرکب خوانی استاد بود. به سهولت میتوانست از دستگاهی به دستگاه دیگر برود و بازگردد، ولو این که این دو دستگاه متضاد باشند..."
احسان یار شاطرمیگوید: "آواز بنان خیلی بلند نبود. ولی نرم و صاف و پر و گرم و خوش طنین بود. اختیار حنجرهاش هرگز از دستش خارج نمیشد. چهچه بی جا نمیزد و قدرت نمایی نمیکرد. بر عکس قدرت خود را در انتقال معنی شعر و ارائه ظرافتها و لطافتهای آواز نشان میداد. تحریرهایش موجهای ریز حریری را در معرض نسیم به خاطر میآورد! تحریر و چهچه هرگز خارج از متن آواز نبود، بلکه جزء بافت آواز او به شمار میرفت. بنان آن طور که "میبایست" میخواند و دیگران بیشتر آن طور که میتوانستند."
فریدون مشیری، پس از مرگ بنان، "یاد یار مهربان" را سروده که در آن به شماری از ترانههای او اشاره شده و "فرهاد فخرالدینی" بر آن آهنگی نهاده که با صدای کاوه دیلمی"- شبیه به صدای جوانیهای بنان- ضبط شده است:
جویبار نغمه میغلتید، گفتی بر حریر/ آبشار شعر، گل میریخت، نغز و دلپذیر
مخمل مهتاب بود این، یا طنین بال قو/ پرنیان ناز آواز سرا پا حال او/
محمود خوشنام
حال که چنین است، منطق حکم میکند که آوازخوان آشنایی عمیق با شعر و توانایی کافی در عرضه موسیقایی آن داشته باشد و درست همین جاست که پای بسیاری از آوازخوانان موسیقی سنتی ایران میلنگد.
روحالله خالقی، "بی سوادی اغلب خوانندگان" گذشته را سبب اصلی ناتوانی آنها میداند. اینان معنای شعر را نمیفهمیدند، پایبند درست ادا کردن آن نیز نبودند و همه حواسشان را به "چهچه و غلت و تحریر" میدادند. از سوی دیگر "رسم زمانه" این بوده که بلند و به اصطلاح "در اوج" بخوانند و فریاد بکشند. با چنین شیوهای، خواننده اگر هم میخواسته، نمیتوانسته "کلمات را درست ادا کند." سبب دیگر "زیر" و "بلند" خوانی آوازخوانان گذشته را باید در نبود خوانندگان زن جستجو کرد. مردان میخواستهاند در "تعزیه" نقش زنان را نیز ایفا کنند! خالقی میگوید آنها که در "مکتب تعزیه" تربیت شدهاند و "بیشتر علاقه به بلند خواندن داشتهاند، سبک خواندنشان امروز مطلوب ما نیست."
با این همه، در زمانه ما- در چهل پنجاه سال گذشته- نیز بودهاند خوانندگانی که همچنان همان شیوه تعزیهای را ادامه دادهاند.
نخستین کسی که آوازخوانی را از چهارچوب کهنه سنتی به در آورد، در گزینش و عرضه شعر ذوق و سلیقه به خرج داد و با بم خوانیهای گرم و مخملی خود به آواز سنتی جلوهای تازه بخشید، غلامحسین بنان بود که هشتم اسفند ماه، بیست و پنجمین سالروز مرگ اوست.
زندگی و دستاوردها
بنان در سال ۱۳۳۶، در یک سانحه اتومبیل، بینایی یکی از چشمان خود را از دست داد
غلامحسین بنان، در سال ۱۲۹۰ خورشیدی در تهران و در خانوادهای اهل هنر و فرهنگ زاده شد. پدرش بنانالدوله، از دیوانیان و دارای آوازی خوش بوده و مادرش، که نسب از خانواده قاجار میبرده، با نواختن پیانو آشنا بود. میگویند در خانه آنان چهار پیانو و یک ارگ وجود داشت.
اعضای دیگر خانواده نیز هر یک به شکلی با موسیقی نزدیک بودند. خاله بنان نی مینواخته و خواهرانش، از شاگردان تار "مرتضی خان نیداود" بودند. زندگی دیوانی و فرهنگی، باعث آشنایی خانواده با بزرگان موسیقی زمان شد. برادران خاندان هنر: آقا حسینقلی، میرزا عبدالله، درویش خان و مرتضی نی داود از میهمانان اصلی مجالس بزم در خانه آنها بود.
در چنین فضایی بدیهی است اگر غلامحسین خردسال به موسیقی نزدیک و دلبسته شده باشد. در یکی از جلسات بزم، پدر دریافته که فرزندش صدای خوش را از او به ارث برده است. نتیجه دریافت پدر آن شد که غلامحسین از یازده سالگی، نزد مرتضی نی داود به فراگیری رموز آوازخوانی پرداخت.
از دو تن دیگر به عنوان آموزگاران آواز بنان یاد میکنند: ناصر سیف و میرزا طاهر ضیاء رسایی، معروف به "ضیاءالذاکرین" که این دومی "روضه خوانی" با "بیان جذاب" و "صدای مطلوب" توصیف شده است.
غلامحسین بنان از سال ۱۳۲۱- دو سال پس از بنیاد نخستین فرستنده رادیویی ایران- در این سازمان به کار خواندن پرداخت. عبدالعلی وزیری او را به خالقی معرفی کرد و خالقی آزمایش صدای او را به ابوالحسن صبا سپرد. صبا درآمد سه گاه را که به پایان برد، از بنان خواست، در پی، گوشه "حصار" را بخواند و او آنچنان خوانده و با مهارت به "درآمد" فرود آمده که شگفتی و تحسین صبا و خالقی را برانگیخته است.
"کشف" بنان برای خالقی و دیگر دست اندرکاران موسیقی موهبتی تلقی شد. آنان تازه انجمن موسیقی ملی را بنیاد کرده بودند و به خوانندهای چنین خوش صدا و ردیف شناس احتیاج داشتند. ارکستر انجمن با صدای پخته بنان حال و هوای دیگری پیدا کرد. با تبدیل انجمن، به هنرستان عالی موسیقی، بنان نیز از سال ۱۳۳۲ به عنوان آموزگار آواز به استخدام اداره کل هنرهای زیبای کشور درآمد.
با بنیاد برنامه "گلها"ی رادیو، از سوی "داود پیرنیا"، عرصه تازه و گستردهتری برای آوازخوانیهای بنان پدید آمد. او پانزده سال تمام (۱۳۳۰-۱۳۴۵) پای ثابت در بخشهای مختلف این برنامه (گلهای رنگارنگ، گلهای جاویدان و یک شاخه گل،...) بود. در این برنامهها، استادان طراز اول موسیقی سنتی چون روحالله خالقی، ابوالحسن صبا، مرتضی محجوبی، احمد عبادی، حسین تهرانی، علی تجویدی، لطفالله مجد و..... با او همکاری و همراهی میکردند.
سرود "ای ایران" ساخته خالقی، با صدای بنان، دلنشینترین یادگاری است که از او به جای مانده است
بنان در آغاز کار در رادیو تنها "آواز" میخوانده، ولی چندی بعد به توصیه خالقی که برای اجرای آفریدههای ارکستری، در جستجوی خوانندهای مناسب بوده، پذیرفته که "تصنیف" نیز بخواند و چه خوب که چنین کرده و با خواندههای درخشان خود، گنجینهای از آفریدههای معاصر سنتی را برای ما به یادگار گذاشته است.
در این گنجینه که گمان میکنیم بیش از سیصد و پنجاه برنامه آواز و ترانه خوانی بنان را در خود داشته باشد، با آفریدههایی از شیدا، عارف، وزیری، خالقی، محجوبی، تجویدی، و معروفی، روبرو میشویم که برای ارکستر بزرگ- غالبا از سوی خالقی و معروفی- تنظیم شده و صدای استثنایی بنان، جاذبه ویژهای برای آنها فراهم آورده است. در این میان ترانههایی چون: "حالا چرا" (خالقی- شهریار)/ "روز ازل" (محجوبی- معیری)/ "می ناب" و "جام جم" (خالقی – حافظ)/ و "عاشق شیدا" (تجویدی- منیر طه)/ و "الهه ناز" (محسنی – فکور)، جاذبهای فراگیر و ماندگار پیدا کردهاند.
سرود "ای ایران" (خالقی- گل گلاب)، با صدای بنان، در این سالها، دلنشینترین یادگاری است که از او به جای مانده است.
بنان در سال ۱۳۳۶، در یک سانحه اتومبیل، بینایی یکی از چشمان خود را از دست داد و برای حفظ چشم دیگر، به توصیه پزشکان به اروپا سفر کرد. سفری که به گفته خودش، در نحوه اجرای ترانههای او نیز موثر افتاده است:
"از ا ین پس آهنگهایی را خواهم خواند که شنونده را به وجد آورد. نه آن که وادار به ریختن اشک نماید."
او از سال ۱۳۴۵ به مرور از حجم خواندنهای خود کاست و چند سال بعد به "افتخار بازنشستگی" رسید. سبب را خود او برای دوستانش "مدیریت مغرضانه اداره رادیو و اوضاع نابسامان موسیقی ایرانی" عنوان کرد.
بنان، به گفته همسرش، از اواخر سال ۱۳۵۷- یعنی سال انقلاب- به سبب "حوادث و وقایع پیاپی و یاس و ناامیدی" رنجور شد و کارش به بستر کشیده و بیماری "دستگاه گوارشی" سرانجام در هشتم اسفند ماه سال ۱۳۶۴، آواز خوان بزرگ را به دست مرگ سپرد.
صدای ناب پرورده
بنان از سال ۱۳۴۵ به مرور از حجم خواندنهای خود کاست
ارزش موسیقایی در آوازخوانیهای بنان از پیوند دو عامل طبیعی وهنری شکل میپذیرد. عامل طبیعی، جنس و رنگ صدای اوست که در تاریخ آوازخوانی سنتی در ایران، اگر نگوییم بینظیر، کمیاب است.
وقتی حرف از صدا و آواز به میان میآید، همه بیش از هر چیز نظر بر "ششدانگ" بودن آن دارند. حال آن که موسیقی سنتی ایران پیش از آن که نیاز به صدای ششدانگی داشته باشد، صدای "با حال" میطلبد.
جیغ و فریاد با مزاجش سازگار نیست. اهل نجوا و زمزمه است. صدای بنان همانی است که موسیقی سنتی ما میطلبد. نه تنها حجم ضروری برای اجرای راحت آن را دارد که با ویژگیهای دیگر نیز سازگاری نشان میدهد. صدای بنان، از بمهای میانی صدای مردان است (نزدیک به باریتون) و جان میدهد برای پیوند با محتوای عرفانی موسیقی سنتی که از سوی دیگر معمولا با شعر عرفانی ایران نیز پیوند خورده است.
چیز دیگری در صدای اوست که باز در پیوند با شعر و موسیقی سنتی اهمیت پیدا میکند: غلت و تحریرهای کوتاه- و نه بلند- که با حرکتهای آرام و غیر جهشی در خط سیرهای نغمهای موسیقی سنتی هماهنگی دارد و به خواب و بیدار مخمل میماند.
و اما این ویژگی طبیعی صوتی اگر چه ضروری است ولی کافی نیست، باید با ویژگیهای هنری و فنی، جلا پیدا کند. صدا هر قدر هم که خوش طنین باشد، نیاز به "پرورش" دارد و برای آن که درست عرضه شود- دانایی هنری و توانایی فنی میطلبد. دانایی همان آشنایی دقیق با محتوای موسیقی و شعر سنتی است و توانایی از گوش دقیق، حافظه قوی و تمرین مدام به دست میآید.
یک خواننده خوب در قلمرو موسیقی سنتی کسی است که علاوه بر موسیقی، با عروض شعری نیز آشنا باشد. جای درست "تقطیع"های شعری را بشناسد و آنها را به هنگام اجرا، درست اعمال کند. تحریرها و غلتهای آوازی را در جایی به کار گیرد که به محتوای شعر آسیب نرساند. تاکیدها و کششهای شعر و آهنگ را بر یکدیگر منطبق کند. به بیان کوتاه به مهارتهای هنری برای پیوند شعر و موسیقی دست یافته باشد.
بنان از نادر آوازخوانانی بود که مجموعهای از این دادههای طبیعی و دست یافتههای فنی و هنری را در خود داشت. آنچه از خواندههای او بر جای مانده میتواند برای آوازخوانان ریز و درشت زمان ما نقش سر مشق و "دستور" را ایفا کند.
از چشم دیگران
تصنیف روز ازل ساخته مرتضی محجوبی بر روی شعری از رهی معیری (عکس) از ماندگارترین آثار بنان است
در پایان این یادواره کوتاه، بد نیست حرفهای دیگران را نیز در این جا بیاوریم، دیگرانی از اهالی هنر و فرهنگ:
حسینعلی ملاح میگوید: "از دیدگاه زیبایی شناسی، صوت خوش بنان را میتوان به خطی منحنی تشبیه کرد که عاری از هر گونه زاویه است و زبری و درشتی.... در آن احساس نمیشود."
روحالله خالقی میگوید: "تحریرهای ناب بنان، مانند مشتی مروارید است که بر صفحهای از مرمر بغلتانند!"
اسماعیل نواب صفا میگوید: "در مرکب خوانی استاد بود. به سهولت میتوانست از دستگاهی به دستگاه دیگر برود و بازگردد، ولو این که این دو دستگاه متضاد باشند..."
احسان یار شاطرمیگوید: "آواز بنان خیلی بلند نبود. ولی نرم و صاف و پر و گرم و خوش طنین بود. اختیار حنجرهاش هرگز از دستش خارج نمیشد. چهچه بی جا نمیزد و قدرت نمایی نمیکرد. بر عکس قدرت خود را در انتقال معنی شعر و ارائه ظرافتها و لطافتهای آواز نشان میداد. تحریرهایش موجهای ریز حریری را در معرض نسیم به خاطر میآورد! تحریر و چهچه هرگز خارج از متن آواز نبود، بلکه جزء بافت آواز او به شمار میرفت. بنان آن طور که "میبایست" میخواند و دیگران بیشتر آن طور که میتوانستند."
فریدون مشیری، پس از مرگ بنان، "یاد یار مهربان" را سروده که در آن به شماری از ترانههای او اشاره شده و "فرهاد فخرالدینی" بر آن آهنگی نهاده که با صدای کاوه دیلمی"- شبیه به صدای جوانیهای بنان- ضبط شده است:
جویبار نغمه میغلتید، گفتی بر حریر/ آبشار شعر، گل میریخت، نغز و دلپذیر
مخمل مهتاب بود این، یا طنین بال قو/ پرنیان ناز آواز سرا پا حال او/
محمود خوشنام
Sunday، February 20، 2011
کنسرت استاد شجریان دردبی،که می خواند “نشان ستم نخواهد ماند”
نشان ستم نخواهد ماند!
وقتی آواز رسای استاد محمد رضا شجریان در سالن بزرگ "شیخ راشد" در مرکز تجاری دوبی طنین انداز شد که از زبان حافظ می خواند: "رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند..." غریو آرزومندی از هزاران مشتاق آزادی برخاست که رفته بودند تا آخرین کنسرت زنده خسرو آواز ایران را با گروه "شهناز" به سرپرستی مجید درخشانی و در برنامه "رندان مست" از نزدیک ببینند و بشنوند. این کنسرت پنجشنبه 28 بهمن ماه (17 فوریه) روی صحنه رفت و تصنیفها همانها بودند که در طول دوسال گذشته در این برنامه در دو بخش دستگاه همایون (رندان مست) و ماهور (بی همزبان) همراه با سازهای ابداعی استاد شجریان در چهار گوشه دنیا از اروپا تا آمریکا و کانادا و تا استرالیا و مراکش اجرا شده بودند. اما آنچه تفاوت می کرد، آوازهای برنامه بود که باردیگر استاد شجریان با بهره گیری از دریای بی کران شعر پارسی، حرف دل و آرزوی قلبی ملتی بجان آمده از ظلم و جور و استبداد را دو روز پس از خیزش 25 بهمن ماه فریاد کرد:
رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند
چنین نماند و چنین نیزهم نخواهد ماند
....
زمهربانی جانان طمع مبر حافظ
که نقش جور و نشان ستم نخواهد ماند!
منبع : وبلاگ بيداد
وقتی آواز رسای استاد محمد رضا شجریان در سالن بزرگ "شیخ راشد" در مرکز تجاری دوبی طنین انداز شد که از زبان حافظ می خواند: "رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند..." غریو آرزومندی از هزاران مشتاق آزادی برخاست که رفته بودند تا آخرین کنسرت زنده خسرو آواز ایران را با گروه "شهناز" به سرپرستی مجید درخشانی و در برنامه "رندان مست" از نزدیک ببینند و بشنوند. این کنسرت پنجشنبه 28 بهمن ماه (17 فوریه) روی صحنه رفت و تصنیفها همانها بودند که در طول دوسال گذشته در این برنامه در دو بخش دستگاه همایون (رندان مست) و ماهور (بی همزبان) همراه با سازهای ابداعی استاد شجریان در چهار گوشه دنیا از اروپا تا آمریکا و کانادا و تا استرالیا و مراکش اجرا شده بودند. اما آنچه تفاوت می کرد، آوازهای برنامه بود که باردیگر استاد شجریان با بهره گیری از دریای بی کران شعر پارسی، حرف دل و آرزوی قلبی ملتی بجان آمده از ظلم و جور و استبداد را دو روز پس از خیزش 25 بهمن ماه فریاد کرد:
رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند
چنین نماند و چنین نیزهم نخواهد ماند
....
زمهربانی جانان طمع مبر حافظ
که نقش جور و نشان ستم نخواهد ماند!
منبع : وبلاگ بيداد
Tuesday، February 01، 2011
شعر - وقتی که شاملو خودش را کشت
توضیح لازم: سال شمار زنده گی زنده یاد احمد شاملو قید کرده است که درسال 1326 شمسی مجموعه ی شعری با نام آهنگ های فراموش شده از او به چاپ رسیده است. با این وصف، نادرند کسانی که بدانند چرا اشعار این مجموعه به فراموشی سپرده شده اند؟ این در حالی اتفاق می افتد که مجموعه ی آهنگ های فراموش شده یک بار پس از مرگ شاملو تجدید چاپ شد. بد نیست بدانید که تارنمای رسمی شاملو http://www.shamlou.org/ بانظارت مشترک همسرش آیدا و یار نزدیکش ع. پاشایی و با مدیریت شاعر و محقق جوان محسن عمادی اداره می شود، حتا یک شعر از این مجموعه را نقل نکرده است.دلیلش هم این است که هر سه شاملوشناسند و به خواست قلبی او احترام می گذارند. شاهد بزرگ این نیت بارز شاملو شعری است از او با نام سرود مردی که خودش راکشته است. این شعر، در سال 1330 شمسی در مجموعه ی قطعنامه به چاپ رسید. شعری است استثنایی که وجوه فراوان دارد. وجه اصلی اش برخورد آگاهانه یی است که شاعر با گذشته اش می کند و با حلق آویز کردن آن، به حیات فرهنگی خود حیاتی تازه می بخشد. کسانی که با شاملو حشر و نشرو انس و الفت داشتند خوب به یاد می آورند که او تا حدسرخورده گی از انتشار آهنگ های فراموش شده متاسف و متاثر بود. سروده های مجموعه را زمزمه های تعبدی و نارس دوران پر شورو شر و هیجان زده ی جوانی می دانست و معتقد بود ازوجه لازم شعرواقعی، که خودجوشی و الهام گونه بودن آن است، بری هستند. برخوردصادق، صمیم، مردمی و شهامت آمیز شاملوبا گذشته اش می تواند درس خوبی برای همه ی کسانی باشد که نسبت به رفتار و کردار خود احساس تعهد و مسوولیت می کنند. بخش عمده یی از شعر شکل محاوره یی دارد و شاملو با نقل گوشه هایی از سروده های آهنگ های فراموش شده، به خامی و کج اندیشی دوران جوانی اش پاسخ قاطع، کوبنده و آگاهانه می دهد. وجوه دیگر شعر، به ثبت حوادث فرهنگی، سیاسی و تاریخی برمی گردد. از قتل فدریکو گارسیا لورکا، شاعر نامداراسپانیایی، به دست ایادی فرانکوی دیکتاتورسخن می گوید. از ترور سرتیپ احمد زنگنه وزیرآموزش و پرورش (فرهنگ و معارف) کابینه ی سرلشگر حاجیعلی رزم آرا که سه هفته قبل از او به قتل رسیده بود، دم می زند. به رویدادها، اعتصاب ها، ترورها و کشتارهای محلی (ازناشناخته هایی چون قادیکلا و کلپترگرفته تا شهرهای بزرگی چون اصفهان وآبادان)اشاره می کند.از فقر و عقب مانده گی اجتماعی می نالد. توده ی در بند را"خدایان اساطیر من"لقب می دهد و خود را "تختخواب بی خوابی"شان قلمداد می کند. دامنه ی این سروده ی کم نظیرزمانی گسترده تر می شود که بدانیم بخش عمده یی ازآن بر تجربه های شخصی شاعرمتکی است. دلیل اش هم این است که پدر شاملو نظامی کله شقی بود که تاوان پس می داد و پیوسته مامورمناطقی از این سو و آن سوی ایران می شد و خانواده اش را با خود یدک می کشید. این واقعیت که نسل جوان ما و چه بسا بسیاری از بزرگترهایمان از حوادث گذشته های دور خاطره ی چندانی ندارند، از ارزش کار شاملوذره یی نمی کاهد و زمان شمولی اندیشه هایش را از میان نمی برد. فراموش نکنیم که تاریخ آئینه ی عبرت نمای روزگارماست
سرود مردی که خودش راکشته است
نه آبش دادم
نه دعایی خواندم،
خنجر به گلویش نهادم
ودر احتضاری طولانی
اورا کشتم.
به او گفتم:
"به زبان دشمن سخن می گویی!"
"به زبان دشمن سخن می گویی!"
واورا
کشتم!
*
نام مرا داشت
و هیچ کس همچنو به من نزدیک نبود،
ومرا بیگانه کرد
باشما،
با شما که حسرت تان
پا می کوبد در هررگ بی تابتان
کشتم!
*
نام مرا داشت
و هیچ کس همچنو به من نزدیک نبود،
ومرا بیگانه کرد
باشما،
با شما که حسرت تان
پا می کوبد در هررگ بی تابتان
و مرا بیگانه کرد
با خویشتنم
که تن پوش اش حسرت یک پیراهن است
با خویشتنم
که تن پوش اش حسرت یک پیراهن است
و خواست در خلوت خود به چارمیخم بکشد.
من اما مجالش ندادم
و خنجر به گلویش نهادم.
آهنگی فراموش شده را در تنبوشه ی گلویش قرقره کرد
و در احتضاری طولانی
شد سرد
و خونی از گلویش چکید
به زمین،
یک قطره
همین!
من اما مجالش ندادم
و خنجر به گلویش نهادم.
آهنگی فراموش شده را در تنبوشه ی گلویش قرقره کرد
و در احتضاری طولانی
شد سرد
و خونی از گلویش چکید
به زمین،
یک قطره
همین!
خون آهنگ های فراموش شده
نه خون "نه!"
خون قادیکلا
نه خون "نمی خواهم!"،
خون "پادشاهی که چل تا پسرداشت"
نه خون "ملتی که ریخت و تاج ظالمو از سرش ورداشت".
خون کلپتر
یک قطره.
خون شانه بالا انداختن، سر به زیر افکندن،
خون نظامی ها- وقتی که منتظر فرمان آتش اند-،
خون دیروز
خون خواستنی به رنگ ندانستن
به رنگ خون پدران داروین
به رنگ خون ایمان گوسفند قربانی
به رنگ خون سرتیپ زنگنه
ونه به رنگ خون نخستین ماه مه
ونه به رنگ خون شما همه
که عشقتان را نسنجیده بودم!
*
به زبان دشمن سخن می گفت
اگرچه نگاهش دوستانه بود،
وهمین مرا به کشتن او واداشت...
*
در رویای خود بود...
به من گفت او:"لرزشی باشیم در پرچم،
پرچم نظامی های ارومیه!"
بدو گفتم من:"نه!
خنجری باشیم
برحنجره شان!"
به من گفت او:"باید
به دارشان آویزیم!"
بدو گفتم من:"بگذار
ازدار
به زیرمان آرند!"
نه خون "نه!"
خون قادیکلا
نه خون "نمی خواهم!"،
خون "پادشاهی که چل تا پسرداشت"
نه خون "ملتی که ریخت و تاج ظالمو از سرش ورداشت".
خون کلپتر
یک قطره.
خون شانه بالا انداختن، سر به زیر افکندن،
خون نظامی ها- وقتی که منتظر فرمان آتش اند-،
خون دیروز
خون خواستنی به رنگ ندانستن
به رنگ خون پدران داروین
به رنگ خون ایمان گوسفند قربانی
به رنگ خون سرتیپ زنگنه
ونه به رنگ خون نخستین ماه مه
ونه به رنگ خون شما همه
که عشقتان را نسنجیده بودم!
*
به زبان دشمن سخن می گفت
اگرچه نگاهش دوستانه بود،
وهمین مرا به کشتن او واداشت...
*
در رویای خود بود...
به من گفت او:"لرزشی باشیم در پرچم،
پرچم نظامی های ارومیه!"
بدو گفتم من:"نه!
خنجری باشیم
برحنجره شان!"
به من گفت او:"باید
به دارشان آویزیم!"
بدو گفتم من:"بگذار
ازدار
به زیرمان آرند!"
به من گفت او:"لبی باید بوسید."
بدو گفتم من:"لب مار شکست را، رسوایی را!"
بدو گفتم من:"لب مار شکست را، رسوایی را!"
لرزید و از رویایش در آمد.
من خندیدم
اورنجید
وپشتش را به من کرد...
من خندیدم
اورنجید
وپشتش را به من کرد...
فرانکورا نشان دادم
و تابوت لورکارا
وخون تنتور اورا برزخم میدان گاوبازی.
واوبه رویای خود شده بود
وبه آهنگی می خواند که دیگر هیچ گاه
به خاطره ام باز نیامد.
آن وقت، ناگهان خاموش ماند
چرا که از بیگانگی صدای خود
که طنینش به صدای زنجیر بردگان می مانست
به شک افتاده بود.
و من درسکوت
اوراکشتم
-خودم را-
و در آهنگ فراموش شده اش
کفنش کردم،
در زیر زمین خاطره ام
دفنش کردم.
*
او مرد
مرد
مرد
و تابوت لورکارا
وخون تنتور اورا برزخم میدان گاوبازی.
واوبه رویای خود شده بود
وبه آهنگی می خواند که دیگر هیچ گاه
به خاطره ام باز نیامد.
آن وقت، ناگهان خاموش ماند
چرا که از بیگانگی صدای خود
که طنینش به صدای زنجیر بردگان می مانست
به شک افتاده بود.
و من درسکوت
اوراکشتم
-خودم را-
و در آهنگ فراموش شده اش
کفنش کردم،
در زیر زمین خاطره ام
دفنش کردم.
*
او مرد
مرد
مرد
و اکنون
این منم
پرستنده ی شما
ای خداوندان اساطیر من!
این منم
پرستنده ی شما
ای خداوندان اساطیر من!
اکنون این منم، ای سروهای نابه سامان!
نغمه پردازسرود ودرودتان
نغمه پردازسرود ودرودتان
اکنون این منم
من
بستری تخت خواب بی خوابی شما
وشمایید
شما
رقاص شعله یی بر فانوس آرزوی من.
من
بستری تخت خواب بی خوابی شما
وشمایید
شما
رقاص شعله یی بر فانوس آرزوی من.
اکنون این منم
وشما...
وشما...
وخون اصفهان
خون آبادان
درقلب من می زند تنبور،
ونفس گرم و شور مردان بندر معشور
دراحساس خشمگینم
می کشد شیپور
خون آبادان
درقلب من می زند تنبور،
ونفس گرم و شور مردان بندر معشور
دراحساس خشمگینم
می کشد شیپور
اکنون این منم
وشما-مردان اصفهان-
که خونتان را در سرخی گونه ی دختر پادشاه
برپرده ی قلم کار اتاقم پاشیده اید.
وشما-مردان اصفهان-
که خونتان را در سرخی گونه ی دختر پادشاه
برپرده ی قلم کار اتاقم پاشیده اید.
اکنون این منم
وشما-بیماران کار!-
که زهر سرخ اعتصاب را
جانشین داروی مزد خود می کنید به ناچار.
وشما-بیماران کار!-
که زهر سرخ اعتصاب را
جانشین داروی مزد خود می کنید به ناچار.
اکنون این منم
وشما-یاران آغاجاری!-
که جوانه می زندعرق فقر بر پیشانیتان
در فروکش تب سنگین بیکاری
*
اکنون این منم
باگوری در زیرزمین خاطرم
که اجنبی خویشتنم را در آن به خاک سپرده ام
در تابوت آهنگ های فراموش شده اش...
وشما-یاران آغاجاری!-
که جوانه می زندعرق فقر بر پیشانیتان
در فروکش تب سنگین بیکاری
*
اکنون این منم
باگوری در زیرزمین خاطرم
که اجنبی خویشتنم را در آن به خاک سپرده ام
در تابوت آهنگ های فراموش شده اش...
اجنبی خویشتنی که
من خنجر به گلویش نهاده ام
واو را کشته ام دراحتضاری طولانی،
ودر آن هنگام
نه آبش داده ام
ونه دعایی خوانده ام!
من خنجر به گلویش نهاده ام
واو را کشته ام دراحتضاری طولانی،
ودر آن هنگام
نه آبش داده ام
ونه دعایی خوانده ام!
اکنون
این
منم!
این
منم!
احمد شاملو- مجموعه ی قطعنامه
تهیه و تنظیم : جناب آقای جاوید ثقفی
Sunday، January 23، 2011
کنسرت شهرام ناظری و حسین علیزاده در اروپا؛ همکاری دو یار دیرین
شهرام ناظری و حسین علیزاده، دو چهره نامدار موسیقی ایرانی، پس از حدود بیست سال، بار دیگر کنار یکدیگر قرار می گیرند تا کنسرت هایی را در چند شهر اروپایی برگزار کنند.این کنسرت ها از ۲۰ مه تا ۲۹ مه (۳۰ اردیبهشت تا ۸ خرداد ۱۳۹۰) در شهرهای کلن، فرانکفورت، استکهلم، گوتنبرگ، مادرید، اسلو و آمستردام برگزار خواهد شد.
نوازندگان برجسته ای چون پژمان حدادی (تنبک ، دایره کوکی)، محمد فیروزی (بربت)، سینا جهان آبادی (کمانچه)، سیامک جهانگیری ( نی) و بهنام سامانی (دف و کوزه) در این گردش اروپایی ناظری و علیزاده را همراهی می کنند.
نخستین دور همکاری های شهرام ناظری وحسین علیزاده به نیمه دوم دهه پنجاه و به ویژه در قالب گروه عارف باز می گردد. پیوندهای هنری این دو چند سال بعد در جریان ضبط و عرضه آلبوم های چاوش، با همکاری هنرمندان به نامی چون محمد رضا لطفی و شماری از موزیسین های جوان و با استعداد آن دوران گسترش یافت.
همزمان با رشد آشفتگی و ابهام در صحنه موسیقی کشور و توقف فعالیت موسسه چاوش در اوایل دهه شصت، حسین علیزاده راه اروپا را در پیش گرفت و شهرام ناظری نیز بیشتر به تدریس آواز و تامل در آن پرداخت و وقفه ای چند ساله در همراهی آنان به وجود آمد.
پس از بازگشت علیزاده از آلمان، دیری نپایید که پیوند دو هنر
مند دوباره جوش خورد که شاید مهم ترین عامل آن علایق و برخی از دیدگاه های مشترک آن دو بود. شیرین ترین یادگار آن دوران را می توان آلبومشورانگیز دانست.
مند دوباره جوش خورد که شاید مهم ترین عامل آن علایق و برخی از دیدگاه های مشترک آن دو بود. شیرین ترین یادگار آن دوران را می توان آلبومشورانگیز دانست. علیزاده در آن زمان با تکیه بر ذوق، پشتکار و پژوهش های خویش شکل های تازه ای را برای اجرای موسیقی ایرانی ترسیم کرده بود و پس از آن نیز به ویژه با بهره گیری از همفکران و شاگردان خویش به آنها عمق بخشید.
اکنون در شرایطی راه هنری شهرام ناظری و حسین علیزاده دوباره با یکدیگر برخورد می کند که هر دو از شناخته شده ترین چهره های موسیقی ایرانی در جهان به شمار می روند و در عین حال هر یک پاسدار نام و شیوه ویژه هنری خویش هستند.
شهرام ناظری نیز که در اواخر دهه شصت از استادان آواز سنتی به حساب می آمد، با تکیه بر شناخت خود از موسیقی عرفانی و مناطق غرب ایران به ویژه کردستان شیوه های نوینی را در ارائه قطعات آوازی به ویژه تحریرها بنیان نهاده بود.
همین عوامل زمینه آن را فراهم آورد تا دامنه برنامه های مشترک این دو به اروپا کشیده شود. کنسرت به یادماندنی ناظری و گروه تحت سرپرستی علیزاده در نوروز 1369 (1990میلادی) در کلن آلمان، پنج سال بعد در قالب آلبومی با عنوان «نوروز» توسط موسسه معتبر World Network در اروپا انتشار یافت.
با آنکه نوآوری در چارچوب موسیقی سنتی ایرانی به شکل عام آن ، همواره دغدغه مشترک این دو هنرمند بوده، از اواخر دهه شصت ، آنان کمتر فرصت آن را یافته اند تا به طور رسمی در کنار یکدیگر روی صحنه بروند.
همکاری دوباره
اکنون در شرایطی راه هنری آنان دوباره با یکدیگر برخورد می کند که هر دو از شناخته شده ترین چهره های موسیقی ایرانی در جهان به شمار می روند و در عین حال هر یک پاسدار نام و شیوه ویژه هنری خویش هستند.
از یک سو شهرام ناظری تا دریافت نشان شوالیه لژیون دو نور فرانسه پیش رفته و از سوی دیگر علیزاده آثار ارزشمندی را به هنرمندان ایرانی و خارجی منتشر ساخته که مور
د توجه محافل موسیقی مهم جهان قرار گرفته است.
د توجه محافل موسیقی مهم جهان قرار گرفته است.شاید از این روست که بهنام سامانی، نوازنده سازهای کوبه ای گروه، از همراهی ناظری و علیزاده در قالب یک تور اروپایی به عنوان رویدادی مهم در صحنه موسیقی ایرانی در سال جاری میلادی نام می برد.
بهنام سامانی و پژمان حدادی این گروه را همراهی می کنند
دیگر نوازندگان گروه حاضر در این کنسرت ها نیز دارای ویژگی هایی هستند که می تواند کار علیزاده به عنوان آهنگساز را غنای بیشتری بخشد.
علیزاده برای صدای بم گروه بربت محمد فیروزی را برگزیده است. فیروزی از جمله نوازندگانی است که در دهه های اخیر با بیشتر نامداران موسیقی ایرانی ساز زده و تجربه زیادی اندوخته است.
سازهای کوبه ای نیز در دستان پژمان حدادی و بهنام سامانی است که سال ها کار مشترک آنان در گروه های دستان و ضربانگ، زوج کوبه ای شاخصی را از آنان ساخته است.
سیامک جهانگیری نی نواز گروه نیز از جمله استعدادهایی است که علیرغم جوانی تجربیات ارزنده ای دارد که از جمله مهم ترین آنها همراهی با کیهان کلهر در اجرای جاده ابریشم است. سینا جهان آبادی نیز از جمله کمانچه نوازانی است که در ده سال اخیر فعالیت های قابل توجهی داشته و از جمله با محمد رضا شجریان و شهرام ناظری کنسرت هایی را اجرا کرده است.
ترنم در هوای بی چگونگی
به گفته سامانی که مدیریت برنامه های این تور را نیز برعهده دارد، کنسرت های مذکور با عنوان «ترنمی در هوای بی چگونگی» برگزار می شود.
سامانی اعلام کرد که گردش اروپایی این گروه از ۲۰ ماه مه در سالن بزرگ فیلارمونیک کلن آغاز می شود. روزهای ۲۱ و ۲۲ مه نیز به ترتیب شهرهای استکلهم و گوتنبرگ سوئد میزبان گروه خواهند بود.
پس از آن، در روز ۲۴ نوامبر نوبت به مادرید، پایتخت اسپانیا، خواهد رسید. شهرام ناظری تاکنون یک بار و در سال ۱۹۹۱ به همراه داریوش طلایی و محمد قوی حلم کنسرتی در مادرید برگزار کرده است.
اسلو، پایتخت نروژ، نیز ۲۷ مه میزبان این کنسرت است و یک روز پس از آن رادیو فرانکفورت آلمان زمینه هنرنمایی اساتید موسیقی ایرانی را فراهم خواهد آورد.
کنسرت های ناظری و علیزاده و گروه همراه آنان روز ۲۹ ماه مه با اجرایی در شهر آمستردام هلند پایان می گیرد. ( منبع : بی بی سی )
Wednesday، January 19، 2011
بدینسان زیست باید پست ...
بدینسان زیست باید پست
من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوایی نیاویزم
بر بلند کاج خشک کوچه ی بن بست
گر بدینسان زیست باید پاک
من چه ناپاکم اگر ننشاننم از ایمان خود چون کوه
یادگاری جاودانه برتر از بی بقای خاک…
«شاعر:گمنام»
این شعر تنها به دلیل کوچ های پی در پی هم وطنان به ان سوی مرزهاست...
در پاسخ به دوستی آزادی خواه و ایران دوست که در سال1352از این سرزمین کوچ کرد و مرا نیز تشویق به ترک دیار می نمود.
تو از این دشت خشک تشنه روزی کوچ خواهی کرد و
اشک من ترا بدرود خواهد گفت...
نگاهت تلخ و افسرده است.
دلت را خار خار نا امیدی سخت آزرده است.
غم این نابسامانی همه توش و توانت را ز تن برده است!
تو با خون و عرق ،این جنگل پژمرده را رنگ و رمق دادی.
تو با دست تهی با آن همه توفان بنیاد کن در افتادی.
تو را کوچیدن از این خاک ، دل بر کندن از جان است!
تو را با برگ برگ این چمن پیوند پنهان است.
تو را این ابر ظلمت گستر بی رحم بی باران.
تو را این خشک سالی های پی درپی ،
تو را از نیمه ره برگشتن یاران،
تو را تزویر غمخواران،
ز پا افکند!
تو را هنگامه شوم شغالان،
بانگ بی تعطیل زاغان،
در ستوه آورد...
تو با پیشانی پاک نجیب خویش،
که از ان سوی گندم زار،
طلوع با شکوهش خوشتر از صد تاج خورشید است;تو با آن گونه های سوخته از آفتاب دشت..
تو با آن چهره افروخته از آتش غیرت،
که در چشمان من والاتر از صد جام جمشید است،
تو با چشمان غمباری،
- که روزی چشمه جوشان شادی بود،-
اینک حسرت و افسوس، بر آن
سایه افکنده ست خواهی رفت.
و اشک من تو را بدرود خواهد گفت!
من اینجا ریشه در خاکم...
من اینجا عاشق این خاک اگر آلوده یا پاکم.
من اینجا تا نفس باقی است می مانم.
من از اینجا چه می خواهم،نمی دانم!
امید روشنائی گر چه در این تیرگی ها نیست،
من اینجا باز در این دشت خشک تشنه می رانم.
من اینجا روزی آخر از دل این خاک، با دست تهی گل بر می افشانم.
من اینجا روزی آخر از ستیغ کوه،چون خورشید.
سرود فتح می خوانم،
و میدانم...
تو روزی باز خواهی گشت .
Wednesday، January 12، 2011
روح پراگ
در عجبم به خاطر این برداشتهایی که از کتاب " روح پراگ " کردم چقدر گویای شرایط روزگار ماست !! جالب آنکه به توصیه یکی از دوستان بسیار خوبم این کتاب رو خریدم و البته خیلی تعجب کردم که چاپ این کتاب مربوط به سال 88 هستش !!! تاره خوندن کتاب رو تموم کردم با وجود فرصت کم و گرفتاریهای زیاد ... به قول ایوان کلیما این نوشته ها به صورت مقالات سیاسی در سالهای پس از 1989 به مدت 15 سال نوشته شده اما اشکالش اینه که مقالات بدون تاریخ هستش ... در قسمت اول بیشتر جنبه شخصی و زندگی نامه ای دارد ودر قسمتهای بعدی یادداشتهای روزنامه ای و مقالات سیاسی است و جالب آنکه این نوشته ها مربوط به چندین سال گذشته است اما شباهت بسیارزیادی به دوران فعلی ما دارد که تحت حکومت توتالیتر قرار دارد ... هم از نظر نوع رفتار حکومت با مردم ( از لحاظ حوزه فرهنگی و سیاسی ) و هم نوع رفتار با کشورهای دیگر . به عنوان مثال :
در آن زمانی که رژیمی جنایتکار قواعد قانون را به کلی زیر پا میگذارد، در آن زمانی که جرم و جنایت مجاز شمرده می شود، در آن زمانی که عده معدودی که فراتر از قانون هستند میکوشند دیگران را از شأن و کرامت و حقوق اولیه شان محروم کنند، اخلاق مردمان عمیقا آسیب می بیند . رژیمهای جنایتکار به خوبی از این امر آگاهند و آن را می شناسند و سعی می کنند با ایجاد وحشت، شرف و رفتار اخلاقی آدمیان را به مخاطره اندازند، شرف و اخلاقی که بی آن هیچ جامعه ای تحت حکومت چنین رژیمی نمی تواند بپاید . اما بر همگان معلوم شده است که ترور و وحشت وقتی که مردمان انگیزه ای برای رفتار اخلاقی دارند نمی تواند به جایی برسد یا چیزی به چنگ آورد . هر جامعه ای که بنایش بر بی صداقتی است و هر جرم و جنایتی را تحمل میکند با این بهانه که این بخشی از رفتار عادی انسانی است، رفتاری منحصر به مشتی از نخبگان و گروه دیگری را هرقدر اندک و کوچک محروم میکند از غرور و شرفش و حتی حق زندگی اش، خودش را دستی دستی محکوم به انحطاط اخلاقی و نهایتا" فروپاشی محض میکند ...
کتاب خنده و فراموشی میلان کوندرا هم نکته های جالبی داشت مثلا اینجا که نوشته بود :
ملتها اینگونه نابود می شوند که نخست حافظه شان را از آنها می دزدند، کتابهایشان را تباه می کنند، دانش شان را تباه می کنند، و تاریخشان را نیز ... و بعد کسی دیگر می آید و کتابهای دیگری می نویسد و دانش و آموزش دیگری به آنها می دهد و تاریخ دیگری را جعل می کند ...
ایوان کلیما نکته ای را بازگو میکند که بسیار تأمل برانگیز است ، در اصل میلان کوندرا با این عبارت الهام بخش او شد ...
او رئیس جمهوری را که تجسم نظام کمونیستی بود « رئیس جمهور فراموشی خواند » . ملتی که رهبری اش به دست رئیس جمهور فراموشی است با سر به سوی مرگ می تازد و آنچه در مورد ملتها مصداق دارد در مورد افراد هم ، یعنی در مورد تک تک ما ، صادق است . اگر ما حافظه مان را از دست بدهیم ، خودمان را از دست داده ایم . فراموشی یکی از نشانه های مرگ است . وقتی حافظه نداری دیگر اصلا" انسان نیستی ...
یا در جای دیگر اینگونه از دیکتاتوری سخن می گوید :
اگر از ممنوعیت انتشار ، علی الخصوص ، و از تعقیب و پیگرد سخن آزادانه ، در کل ، سخن می گوییم ، باید متوجه باشیم که سانسور می تواند اشکال مختلفی داشته باشد و فراتر از همه شدت و حدتش متفاوت باشد . هر وقت زندگی نویسند ای ، به دلیل بیان آزادانه ، به مخاطره می افتد، خود خلاقیت است که در ذات و جوهرش به خطر می افتد .
در یک وضع پارادوکسی آشکار ، ممنوعیت انتشار برای عده زیادی یک آزادی به همراه آورد : آزادی از تأثیرات و منافع ثانوی و فرعی، آزادی از خود سانسوری که پیشتر به امید فریب دادن ممیزان گوش به زنگ انجام می گیرد و آزادی از منافع بازار .
Sunday، January 02، 2011
پاسخ به ياوه گويي امير عاملي عليه استاد محمدرضا شجريان
چندي پيش خبرگزاري فارس سروده اي از امير عاملي منتشر كرد كه باعث رنجش دوستداران استاد آواز ايران گرديد. جاي تعجب است كه مفاخر هنري خود را اينگونه پاس ميداريم ... ابتدا پاسخ به اين ياوه گويي را بخوانيد كه نوشته ( مریم رسول زادگان )هست و در انتها ياوه گويي امير عاملي را...
گم نخواهد شد صدای ِ ناز من چونکه از دل می رسد آواز من
این نه آواز من و ساز من است این صدای سالهای میهن است
ربنا خواندم که ملت روزه بود روزه ی دل بود و غمها می فزود
من صدای شادی این مردمم من خود آزادی این مردمم
حیف عمری را که جهل آمد پدید حیف ملت رنگ آزادی ندید
من نه پیرم آنچه را گفتی حسود پیر راهم دان به هر بود و نبود
مطربم خواندی عزیزا ، جاهلی جاهلی؟ نه ،نه ،بلکه عاملی
تاج را قدرش شناسی بی خرد ای که خواندی ملتی را رنگ زرد؟
ملتی را گر ندیدی . مرده ای چوب رب را بی صدا تو خورده ای
این نشان است تا روی رو به زوال هرکه شد خارج ز مرز اهتدال
قدر "سایه" می شناسی ای عدو؟ او که هجرت کرد از رفته بر او
سایه خورشید است در این آسمان گرچه گفته است او مرا آوازه خوان
خانه ی من شد دل پیر و جوان معبد عشاق دل شد آستان
من غرور خود ز ملت یافتم نی به زر یا زور قدری یافتم
ناز را بازار ملت می خرد ملتی نامم به عزت می برد
من اگر خاشاک باشم بهتر است بهتر از آنکس که مخدوم زر است
خادمش افسوس نادان است و بس کی شناسد فرق زر با جمله خس
من اگر پیرم ولی مستغنیم بی نیاز احترامم ،دون نیم
گوشه گوشه ،نام من آواز شد آگهی شعرت به کین ،همساز شد
جاهلا! زین بیش تو یاوه مگو رو ره عشق مرا ای دل بپو
این نه آواز من و ساز من است این صدای سالهای میهن است
ربنا خواندم که ملت روزه بود روزه ی دل بود و غمها می فزود
من صدای شادی این مردمم من خود آزادی این مردمم
حیف عمری را که جهل آمد پدید حیف ملت رنگ آزادی ندید
من نه پیرم آنچه را گفتی حسود پیر راهم دان به هر بود و نبود
مطربم خواندی عزیزا ، جاهلی جاهلی؟ نه ،نه ،بلکه عاملی
تاج را قدرش شناسی بی خرد ای که خواندی ملتی را رنگ زرد؟
ملتی را گر ندیدی . مرده ای چوب رب را بی صدا تو خورده ای
این نشان است تا روی رو به زوال هرکه شد خارج ز مرز اهتدال
قدر "سایه" می شناسی ای عدو؟ او که هجرت کرد از رفته بر او
سایه خورشید است در این آسمان گرچه گفته است او مرا آوازه خوان
خانه ی من شد دل پیر و جوان معبد عشاق دل شد آستان
من غرور خود ز ملت یافتم نی به زر یا زور قدری یافتم
ناز را بازار ملت می خرد ملتی نامم به عزت می برد
من اگر خاشاک باشم بهتر است بهتر از آنکس که مخدوم زر است
خادمش افسوس نادان است و بس کی شناسد فرق زر با جمله خس
من اگر پیرم ولی مستغنیم بی نیاز احترامم ،دون نیم
گوشه گوشه ،نام من آواز شد آگهی شعرت به کین ،همساز شد
جاهلا! زین بیش تو یاوه مگو رو ره عشق مرا ای دل بپو
درود بر استاد آواز ايران
خبرگزاری فارس، سروده امیرعاملی علیه محمدرضا شجریان را منتشر کرد.
در مقدمه این شعر آمده است: «در پاسخ به منافقانی که میخواهند با صدای سوخته شجریان ، مردم ایران را تحقیر کنند؛ مردمی که سرافراز و عاشقند مردمی که از جنس شقایقند.»
گم شدی آوازه خوان پیر ما گم شدی آخر به زیر دست و پا
کرد بیگانه تو را ابزار خویش خود شدی تا نور حق دیوار خویش
ربنایت چون خودت از یاد رفت خیل شاگردان، هلا! استاد رفت
رفتهای از پیش ماها دور حیف در سر پیری شدی مغرور حیف
مطرب عهد شبابم بودهای مزه نان و کبابم بودهای
خوب میخواندی صدایت خوب بود بعد تاج اصفهان مطلوب بود
میزدی چه چه برای شیخ و شاب با نوای تار و تنبور و رباب
هست ساز اینک ولی آواز نیست یک در گوشی به سویت باز نیست
تا نپیوندی عزیزم بر زوال کاشکی بودی مرید اعتدال
مکر آمریکا تو را منفور کرد زرق و برق غرب چشمت کور کرد
چونکه پیراهن دو تا شد بد شدی مثل آن مطرب که بد میزد شدی
«سایه»ات فرموده بود آوازهخوان که مرید پیردل باش و بمان
لیک ای مطرب دریغا که غرور کرد از مردم تو را صد سال دور
وقت پیری ناز کردی با همه ناز را آغاز کردی با همه
ناز کم کن سوی ملت باز گرد کم بگو از یأس ای استاد زرد»
در مقدمه این شعر آمده است: «در پاسخ به منافقانی که میخواهند با صدای سوخته شجریان ، مردم ایران را تحقیر کنند؛ مردمی که سرافراز و عاشقند مردمی که از جنس شقایقند.»
گم شدی آوازه خوان پیر ما گم شدی آخر به زیر دست و پا
کرد بیگانه تو را ابزار خویش خود شدی تا نور حق دیوار خویش
ربنایت چون خودت از یاد رفت خیل شاگردان، هلا! استاد رفت
رفتهای از پیش ماها دور حیف در سر پیری شدی مغرور حیف
مطرب عهد شبابم بودهای مزه نان و کبابم بودهای
خوب میخواندی صدایت خوب بود بعد تاج اصفهان مطلوب بود
میزدی چه چه برای شیخ و شاب با نوای تار و تنبور و رباب
هست ساز اینک ولی آواز نیست یک در گوشی به سویت باز نیست
تا نپیوندی عزیزم بر زوال کاشکی بودی مرید اعتدال
مکر آمریکا تو را منفور کرد زرق و برق غرب چشمت کور کرد
چونکه پیراهن دو تا شد بد شدی مثل آن مطرب که بد میزد شدی
«سایه»ات فرموده بود آوازهخوان که مرید پیردل باش و بمان
لیک ای مطرب دریغا که غرور کرد از مردم تو را صد سال دور
وقت پیری ناز کردی با همه ناز را آغاز کردی با همه
ناز کم کن سوی ملت باز گرد کم بگو از یأس ای استاد زرد»
Saturday، December 11، 2010
Steven weinberg
Mit oder ohne Religion, hätten Sie gute Leute gute Dinge und EVIL Menschen tun Böses. ABER für gute Leute, Böses zu tun Dinge, die nimmt Religion ...
"Steven Weinberg" DIE SIEGER DES Physik-Nobelpreis
Thursday، December 09، 2010
کیهان کلهر برای چهارمین بار نامزد جایزه گرمی شد
افتخاری دیگر برای موسیقی ایران؛
کیهان کلهر برای چهارمین بار نامزد جایزه گرمی شد
کیهان کلهر برای چهارمین بار نامزد جایزه گرمی شد
نام کیهان کلهر، آهنگساز و نوازنده برجسته ایرانی بار دیگر در میان اسامی دریافت کنندگان جایزه گرمی 2011 که به اسکار موسیقی جهان معروف است دیده میشود.
کیهان کلهر که پیش از این با آلبومهای "بی تو به سر نمیشود"، "فریاد" و "غزل" نامزد دریافت این جایزه شده بود، امسال با آلبوم "فراتر از نقشه جغرافیا" بار دیگر کاندیدای دریافت این جایزه شده.
«فراتر از نقشه جغزافیا» در بخش موسیقی کلاسیک تلفیقی (Classical Crossover Category) کاندید دربافت گرمی شده است.
در این آلبوم که از جمله آلبومهای گروه جاده ابریشم است، کلهر آهنگسازی و نوازندگی کرده است. پیش از این، در میان هنرمندان موسیقی ایران تنها استاد محمدرضا شجریان و حسین علیزاده برای آلبومهای "فریاد" و "بی تو به سر نمیشود" کاندید دریافت جایزه گرمی شده بودند.
پنجاه و سومین دوره مراسم گرمی امسال در روز 13 فوریه برگزار خواهد شد.
کیهان کلهر که پیش از این با آلبومهای "بی تو به سر نمیشود"، "فریاد" و "غزل" نامزد دریافت این جایزه شده بود، امسال با آلبوم "فراتر از نقشه جغرافیا" بار دیگر کاندیدای دریافت این جایزه شده.
«فراتر از نقشه جغزافیا» در بخش موسیقی کلاسیک تلفیقی (Classical Crossover Category) کاندید دربافت گرمی شده است.
در این آلبوم که از جمله آلبومهای گروه جاده ابریشم است، کلهر آهنگسازی و نوازندگی کرده است. پیش از این، در میان هنرمندان موسیقی ایران تنها استاد محمدرضا شجریان و حسین علیزاده برای آلبومهای "فریاد" و "بی تو به سر نمیشود" کاندید دریافت جایزه گرمی شده بودند.
پنجاه و سومین دوره مراسم گرمی امسال در روز 13 فوریه برگزار خواهد شد.
Saturday، November 27، 2010
آنچه ايران به جهان آموخت
اگرچه دنیای باستانی ایران که ار آغاز عهد ماد و تا پایان عصر ساسانیان, چهارده قرن رویداهای پر خطر را، جز در ماجرای کوتاه خونین اسکندر به آسانی و بی زیان عمدهای از سر گذرانیده بود و همچنان بالان و نازان در سر جای خویش باقی مانده بود, ناگاهان در مقابل یک ضربه بهنگام و نفس گیر, آن هم از جایی که هیچ از آنجا احساس بیم و خطر نمی کردم از پای درآمد, باز کارنامهی روزگاران گذشتهاش,مثل شمار نامهی عمر یک پهلوان پیر, پر از خاطرههای خوش, نشانهای افتخار و یادگارهای غرور انگیز بود ایران باستان به دنیا درس تسامح آموخت, درس عدالت و درس قانون و انضباط یاد داد. به دنیایی که آشور و بابل و مصر و یهود آن را از تعصب و خشونت آکنده بود نشان داد که با اعمال تسامح بهتر میتوان امپراتورهای بزرگ را از اقوام گونهگون به وجود آورد و اراده کرد به دنیا تعلیم داد که عدالت هم اگر با دقت و مساوات همراه باشد, به اندازه آزادی یا بیش از آن میتواند صلح و آرامش را تأمین کند. به اهل عصر نشان داد که انسان, آنجا که نیکی میکند با آنچه انجام میدهد, به آنچه مبداء نیکی است کمک میکند و آن جا که به بدی میگراید, دنیایی را که تعلق به شر دارد افزایش میدهد. به عالمی که گه گاه مفتون زهد و رریاضت بود, تعلیم داد که پارسایی در ترک دنیا و در التزام زهد و ریاضت نیست, پارسایی واقعی سعی در آبادانی دنیا و افزونی نعمت و برخورداری از شادیهای این جهانی است. به دنیا آموخت که شادی موهبت ایزدی است و آن کسی که خود را از آن بی بهره سازد, به نعمت پروردگار خویش کفران میکند به دنیا آموخت که سعادت انسان در گرو زندگی مرفه, شاد و سازنده است. به دنیا نشان داد که ترقی اقتصادی و سعی در آبادانی عالم بهای زندگی ساده, عدالت جوی و خردمندانه است. به دنیا نشان داد که بد بینی و عیب جویی در باب عالم و نظام به هم پیوسته آن نشان کژاندیشی است. پیروزی نهایی خیر بر شر قطعی است و آنکه در این باب شک کند, از اینکه در دام شر بیفتد ایمن نیست. به دنیا نشان داد که عصیان بر ضد هر جه اهریمنی است همسازی با اراده اهورامزد است و از اینجاست که در مقابل ضحاک, در مقابل جمشید و در مقابل افراسیاب شورشگری کاری موافق با عدالت محسوب است ایران باستانی در کار جهانداری نظارت در تأمین امنیت و آسایش اقوام تحت فرمان را بر فرمانروایان الزام کرد. به قدرت بی لجام غارتگر و عاری از رأفت و شفقت اقوام بینالنهرین در نواحی مجاور قلمرو خویش خاتمه داد و دولتی جهانگیر که از حیث وسعت و قدرت از آنها برتر,و از حیث نظم و عدالت صوابنامه خطاهای آنها باشد, پی افکند. چیزی که تا آن زمان در تمام دنیای اطراف مدیترانه همانند نداشت. ایران باستانن به دنیا آموخت که ایجاد امپراتوری, بر خلاف آنچه نزد آشور و مصر و بابل آن اعصار معمول بود, راهش منحصر به ایجاد محدویتهای دینی, اعمال تضییق و فشار بر اقوام تابع, و یغما کردن حاصل دسترنج آنها به نام باج و خراج و هدیه و غنیمت نیست, با رعایت تسامح و رأفت امپراتوری پایدارتر, فراگیرتر و ایمنتر میتوان به وجود آورد. ایران باستانی ایجاد اولین دستگاه اداری منسجم و منظم را در قلمرو وسیع خویش با موفقیت تجربه کرد و هدف توسعه فتوحات خود را مجرد کشتار و غارت و رها کردن کشور مفتوح به حال ویرانی و پریشانی نساخت, سرزمین مفتوح را مثل قلمرو نژادی خود مشمول قانون و عدالت خویش کرد. ایران باستانی در تمام گستره امپراتوری خویش, از همان آغاز فرمانروایی شبکهای منظم از پست و چاپاری سریع و دقیق را وسیله ارتباط اجزای کشور و ساتراپیها ساخت و نظام خبررسانی فعال و مرتبی در داخل و خارج امپراتوری را به وجود آورد. جادههای هموار, استوار و پر رفت .آمد ایجاد کرد که تختگاههای وی را به شرق و غرب عالم مربوط داشت. بازرگانی بین نواحی امپراتوری را توسعه داد و ضرب سکههای زر- زریک- را که ترس و تردید بازرگانان را در داد و ستد بین اقوام برطرف میکرد وسیله توسعه اقتصادی ساخت بین آسیای غربی, اروپای اطراف مدیترانه, با آسیای مرکز ی و آفریقا و هند رابطه داد وستد منظم به وجود آورد. در دریای هند, بحر عمان, و خلیج فارس اقدام به کشنی رانیهای اکتشافی کرد, و برای ایجاد ارتباط بین مدیترانه و بحر احمر یک شعبه رود نیل را لایروبی کرد و ظاهراً به صورت ترعه قابل کشتیرانی درآورد. سیاست نفی بلد و تبعید و اسارت و گروگیری اقلیتها را که آشوریها و بابلیها در منطقه پیش گرفته بودند,کنار گذاشت و از جمله به یهودان تبعید شده در بابل اجازه بازگشت به سرزمین مقدسشان را داد. اگر حکومت عامه معمول در آتن را, که در آنجا دمکراسی خوانده میشد, کوروش به کنایه «بازار فریب و دروغ معاملههای وعدههای بی پا» خواند, در عوض خود وی قانون ثابت فراگیری را که دگرگونی و استثنا. که خود نوعی دگرگونی است. در آن راه نداشت, در بین تمام طبقات جامعه وسیله تضمین عدالت بی گذشت و تأمین حسن سلوک انسانی کرد. اگر آزادی فردی را آن گونه که در آتن حق افراد ممتاز و موجب رواج هرج و مرج و اتهام و تعقیب و تهدید و تبعید مردم میشد در خور تقلید نیافت نظارت در اجرای دقیق عدالت و جلوگیری از تعدی و اجحاف اقویا بر ضعفا را همچون وسیلهای مطمئن برای استقرار جامعه امپراتوری ضروری تلقی کرد. ایران باستان ثنویت. اعتقاد به جذایی دو مبدأ خیر وشر را ظاهراً همچون راه حلی فلسفی در مقابل وحدت گراییی جبریانه که نفی مسیئولیت و تسلیم به یک اراده مرموز لازمه آن میشد ارائه کرد و از لحاظ اخلاق هم مسئولیت فردی نسبت به اعمال خویش و هم احساس اعتماد به نفس را در تمیز خیر و شر به انسان الزام و تعلیم کرد. ایران باستانی شادی را که مایه افزونی شور ونشاط علمی و موجب خروج ذهن و ضمیر انسان از حالت کرختی و انفعالی مرگآور و بی ثمر میشود, یک نعمت بزرگ ایزدی که بیش از همه نعمتها در خور سپاس است تلقی کرد,نه فقط داریوش در کتیبه خویش اهورامزدا آفریننده زمین و آسمان را به خاطر همین شادی که برای انسان آفرید سپاس جداگانه کرد, بلکه توجه به سرود و رامش لازمه سپاس نعمت در خانه مرد مزدایی بود. حتی قرنها بعد ضرورت شادی و خشباشی رعیت, یک پادشاه ساسانی بهرام گور را بر آن داشت تا خنیاگرانی را از هند(=لوریان,لولیان) به ایران دعوت کند و نگذارد که محنت کشان عالم, لحظهای چند را که برای فراغت دارند, از این شادی که هدیه ایزدی است باز مانند قصه گریستن مغان, که بعدها در بخارا همچنان رایج ماند و شبههرواج گریه و اندوه را القا میکند ظاهراً به مغان قوم اختصاص داشت و آن نیز به خاطر زنده نگهداشتن کینه دیرینهای بود که ایرانیان شرقی با قبایل وحشی گونه تورانی داشتند و ضرورت نگهداشت این کینه هم برای ایجاد حالت آمادگی دائم مردم آن حدود در مقابله با مهاجمان وحشی غارتگر بود. ایران باستان توسعه طلبی روم را در مرزهای خویش متوقف کرد. سنای روم و امپراتوریهایش را به زور اسلحه سرجای خود نشاند با آنچه در مورد سربریده کراسوس سردار شکست خورده روم- کرد و با خفت و تحقیری که بعدها نسبت به امپراتوری اسیر روم –والریان – انجام داد, هر چند از شیوهی مروت و فتوتی که آیین و اخلاق قدیم ایرانی بود تا حدودی عدول کرد, اما درس عبرت آمیز جالبی به تجاوز جویان مغروری داد که خدعه خیانت آمیز شرم انگیز کاراکالا, امپراتور دیوانه خود را محکوم نمیکردند؛ اما رفتار تلافی جویانه شاپور را نسبت به دشمن اسیر تا آن اندازه در خور ملامت میدیدند برای یک قوم جنگجوی متجاوز, و در عین حال سوداگر که اجازه میداد یک امپرتور دیوانهاش به اسب خود عنوان سناتور دهد, درسی که «ارد» اشکانی و شاهپور ساسانی به آنها داد, در خور و موجب توجه به ضرورت شناخت حدود مسئولیت در رفتار با کشورها بود. ایران باستان طی قزنها هجوم اقوام وحشی بیابانگرد مرزهای شرقی را که سکاییها,کیدارها,هیاطله و ترکان آن سوی جیحون یا سیحون بودند و در سنتهای دیرینه ایرانی بر تمام آنها صرف نظر از تفاوت زمان ونژاد آنها عنوان«تورانی» اطلاق شده است, به زور اسلحه و گاه با مذاکره صلح جویانه سد کرد. این طوایف که کارشان غارت و تاخت وتاز در شهرهای مرزی و به ویرانی کشیدن تمام آثار تمدن در این نواحی بود: گه گاه با دشمنان ایران. حتی در اواخر با بیزانس و روم متحد میشد, امنیت بازرگانی و تعادل اقتصاد شهرهای شرقی را به هم میزدند و غالباً دفع آنها جز با جنگهای طولانی و مستمر ممکن نمی شد سابقه تهدید و کشمکش آنها نسبت به مرزهای ایران در هجوم سکاها به ایران عهد ماد, در لشکرکشی کوروش و داریوش به مساکن این اقوام وحشی برای تنبیه آنها, و در قصههای افسانه آمیز افراسیاب و پیران و ارجاسب انعکاس دارد و در سنتهای اوستایی مخالفت آنها با ایرانیان جنبه دینی دارد.آخرین مقابله عمده با آنها که برای ایران موجب زیان بسیار هم شد, در عهد«پیروز» ساسانی پیش آمد و آنچه در این برخورد روی داد, نقش ایران باستانی را در جلوگیری از انتشار آنها در آسیای غربی و در مشرق مدیترانه نوعی دفاع از تمدن در مقابل توحش نشان داد و بیزانس هم در عهد خسرو انوشروان اهمیت این دفاع را دریافت. ایران باستانی از همان آغاز پیدایش قدرت خویش در دنیایی که ادیان رایج شامل اعتقاد به انواع شرک و جادو و متضمن التزام طاعت بی چون و چرا از احکام دشمنان و کاهنان ترفند ساز مردم فریبی بود, تعلیم اخلاقی ارزندهای عرضه کرد که در کردار نیک و گفتار نیک و اندیشه نیک خلاصه میشد, و قربانی خونین و اعتقاد به جادو را در قلمرو خویش منسوخ و ممنوع کرد. معهذا موضع میانهای که ایران باستانی را در بین سه قاره بزرگ عالم گذزگاه حوادث میکرد, به وی که سیاست تسامح را هم وسیله تأمین و تحکیم قدرت امپراتوری خویش میشناخت, امکان داد تا قلمرو حکومت خود را در فلات, عرصه برخورد و تماس بین ادیان مختلف و گفتو شنود عقاید گونهگون سازد و بدین گونه ایران در گذشته باستانی خویش نیز مثل امروز, کانون برخورد و محاوره عقاید و ادیان متنوع بود. در پایان عصر ساسانیان و حتی در پایان عهد اشکاننیان آیین بودا, آیین عیسی(ع) و آیین یهود نیز همراه با آیین زرتشتی در ایران پیروانی داشتند و اقلیتهای دینی با نظر تسامح و حتی احترام نگریسته میشد. ایران باستانی به خاطر آنچه به دنیای عصر داد, و به خاطر آنچه برای بسط تمدن و رفاه دنیای عصر انجام داد, در تاریخ نام و آوازه ای آمیخته به احترام یافت.سرنوشت او بر خلاف سرنوشت امپراتوری کهنهای چون بابل و مصر و آشور که قرنها قبل از وی به انقراض و فنا محکوم شده بودند, به انحلال در امپراتوریهای دیگر منجر نشد. با وجود شکست سختی که در پایان عصر ساسانیان خورد, به قوت اراده و نیروی همت خویش در صحنه باقی ماند. فاتحان را در ایجاد یک امپرتوری جدید که خود وی بخشی از آن گشت, سر مشق و یاری داد و سرانجام ایران نو مسلمان را در دورن اقیانوس متلاطم و پر مخاطرهای که امپراتوری نو پای خلفا در دمشق و سپس در بغداد بود, به صورت یک جزیره ثبات درآورد. آن را اگر نه از لحاظ سیاسی, باری از لحاظ دینی, فرهنگی و علمی مستقل یا لامحاله متمایز و ممتاز نگهداشت و حتی در مدتی کمتر از دو قرن, بغداد مرکز خلافت امپراتوری خلفا به صورت تصویری اسلامی شده از تختگاه حکومت بر باد رفته ساسانیان درآورد. دنیای باستانی ایران در همان هنگام سقوط با وجود تفرقه و تشتت که دچار آن بود از آنچه در طی عمر گذشته به وجو آورده بود و برای دنیایی که تازه میشکفت به میراث میگذاشت, برای خود کارنامهای درخشان داشت. حتی طرز فرمانروایی برخی از پادشاهان گذشته خود را در نظر فرمانروایان جدید همچون نمونه حسن اداره و سلوک نجیبانه نشان میداد و آن را برای آنها شایسته تقلید و تقدیر میکردقصهی بنای طاق کسری. ایوان مدان در تیسفون که در همان ایام سقوط ساسانیان در افوه نقل میشد یک شاهد نجابت اخلاق قوم و برای مالکان جدید دنیا قابل تحسین بود. پادشاه ساسانی با وجود قدرت مطلقه ای که جان و حال مردم را در قبضه تصرف او نهاده بود, قطعه زمینی را که بدون آن قصر عظیم بد قواره میماند, نتوانست به هیچ بهایی از پیرزنی که مالک آن بود خریداری کنددر عین حال دست به تعدی و اکراه هم نگشود و خرابه پیرزن د رکنار قصر وی, عرصه را برآن بنا عظیم تنگ کرد و این عیب که برای ایوان مدائن باقی ماند, به عنوان نمونهای از حسن سلوک خسرو سالها شاهدی بر دادگری و عدالت پروری او به شمار میآمد. قصههایی مشابه که درباره فریدریش دوم- پادشاه پروس در اروپای عصر جدید در نظیر همین زمینه نقل کردهاند, ظاهراً جز تلقی سرمشقی از این واقعه نمایان عبرت انگیز باستانی چیز دیگری نباشد…. ورای این گونه قصهها که رفتار فرمانروایان را نمودار عالی حکمت و سیاست علمی نشان میدهد, تسامح در عقاید را در ایران از طرز برخورد این گونه فرمانروایان میتوان به عنوان یک عامل عمده قوام و دوام امپراتوری شناخت در رعایت این تسامح, کورش به قدری دقت واهتمام میورزید که اقوام تابع, با وجود تفاوتهایی که بین آیین خود و آنها با آیین کورش بود, دلشان به قول گزنفون چنان رو به او بود که: «همه میخواستند چیزی جز اراده او بر آنها حکومت نکند» داریوش هم که ظاهراَ غیر از گرایش شخصی به آیین تسامح, این شیوه را به مثابه وسیله ارتباط قلبی بین اقوام امپراتوری با پادشاه میدانست, در این زمینه اهتمام بسیار داشت. وی طی یک گفتو شنود که با عدهای از اتباع بیگانه قلمرو خویش در باب مراسم تدوین مردگان داشت, تفاوت فاحش و آشتی ناپذیر بین عقاید و رسوم این اقوام را دریافته بود؛ از این رو یک بار یک والی خویش را به خاطر آنکه حرمت یک معبد یونانی را رعایت نکرده بود, مورد ملامت قرار داد. در بین ساسانیان هم, نزد کسانی از پادشاهان که دخالت موبدان را در امر دولت نوعی تجاوز به حق فرمانروایی میدیدند, این شیوه تسامح دنبال میشد. یزدگرد اول به خاطر بی اعتنایی به موبدان و کراهیت از دخالتهای آنها, چنان در حق مسیحیان که منفور موبدان بودند, با رأفت و تسامح رفتار کرد که رؤسای کلیسا او را پادشاه رحیم عیسوی خواندند. با ین حال به مجرد آنکه این تسامح, عیسویان را به ایجاد شورش و اختلال واداشت, بلفضولیهای آنها را با شدت و خشونت مانع آمد. وی حتی بی طرفانه سعی کرد از بین ادیان رایج عصر آن را که به نظر میآمد از دیگران بهتر است برای خود. نه برای رعیت اختیار کند و با این حال چون با وجود مطالعه بسیار سرانجام بر همان مذهب پیشین باقی ماند, این جستجوی او در نظر کشیشان ارمنی دو رویی و فریبکاری خوانده شد. آیا اگر به مسیحیت گرویده بود, جستجویش عاری از دو رویی و ریا خوانده نمی شد؟ اگر موبدان او را یزدگرد بزهکار خواندند و به ااحتمالی با همدستی بزرگان مخالف نقشهای برای قتل او طرح کردند, بی شک به خاطر همین میل به تسامح بود که برای کاهنان قابل تحمل نبود. جوابی هم که هرمزد. پسر خسرو اول. در جواب موبدان داد و در آن درخواست آنها را برای اعمل تضییق در حق پیروان ادیان اقلیت به استهزاء گرفت, اهمیت نقش تسامح را در حفظ امنیت و همزیستی در یک امپراتوری وسیع از نظر فرمانروایانی خردمند, قابل ملاحظه نشان میدهد. این تسامح که مبنای سیاست کورش و داریوش هخامنشی بود و بعد از آن هم عدول از آن, گه گاه دشواریهایی به وجود میآورد, بدان سبب که در عهد اشکانیان هم به لحاظ سادگی معیشت و شیوه عشایری گونه نظام حکومت آنها دوام یافت, ایران باستانی را از دیرباز تا اواخر عهد ساسانیان صحنه ظهور و توسعه ادیان غیر ایرانی کرد.
دكتر عبدالحسين زرين كوب
دكتر عبدالحسين زرين كوب
Tuesday، November 23، 2010
خطبه عقد و ازدواج بزبان عربی توهين بزرگی به شخصيت زن
متن های زیر از استاد سیاوش اوستا دانشمند و پژوهشگر دین اجدادی ما زرتشت است
سياوش اوستا
خطبه عقد و ازدواج بزبان عربی توهين بزرگی به شخصيت زن ميباشد که بر اثر عدم آگاهی و آُشنايی ما بزبان عربی سالهاست مورد استفاده قرار گرفته است
بدين رو در خطبه عقد تازی از دو واژه انکحتک و زوجتک استفاده ميشود که انکحت از نکح می آيد و نکح يعنی گاوی و يا شتری سوار شتر ديگری شدن و با او کار جنسی انجام داد
و آنگاه که ملا ميگويد انکحتک و زوجتک لموکلی يعنی من چنين کاری را بوکالت موکلم انجام دادم زيرا واژه زوج نيز يعنی جفت شدن و آن کار را انجام دادن
من که امروز ميخواهم اين مسئله را بنويسم و شرح بدهم شرمنده ام و نميتوانم بيش از اين اين مسئله را باز کنمحالا شما در نظر بگيريد که چهارده قرن است پدران و مادران ما را با اين واژه های توهين آميز عقد کرده اند
اصلا چرا بايد در بهترين لحظه زندگی يک زن و مرد از واژه های زشت جفت شدن و سوار هم شدن استفاده کرد آنهم کسی ديگر اين کار را بوکالت انجام بدهد
من که امروز ميخواهم اين مسئله را بنويسم و شرح بدهم شرمنده ام و نميتوانم بيش از اين اين مسئله را باز کنمحالا شما در نظر بگيريد که چهارده قرن است پدران و مادران ما را با اين واژه های توهين آميز عقد کرده اند
اصلا چرا بايد در بهترين لحظه زندگی يک زن و مرد از واژه های زشت جفت شدن و سوار هم شدن استفاده کرد آنهم کسی ديگر اين کار را بوکالت انجام بدهد
نامهاي تازي ميان ايرانيان
مثلاً غلام نامي است و يا شايد بهتر باشد بگوييم پيشوند برخي از نامهايي است كه هرگز در زبان عربي از آن استفاده نمي شود. اما غلامعلي و غلامحسين و غيره درميان ما ايرانيان بسيار رايج بوده است!
من بسياري از كشورهاي عربي را گشتهام!! دوستان بسياري دارم كه از كشورهاي عربي هستند و هرگز يك عنصر عرب را نديدهام كه اورا غلام بنامند! و اين بدين خاطر است كه اعراب معني غلام را ميدانند و ما نميدانستهايم. غلام از ريشه غلم ميآيد كه به معناي بهرهوري جنسي است! و غلام به پسربچههايي ميگفتند كه اعراب از آنها استفاده جنسي مينمودهاند! بغلط به ما گفتهبودند كه غلام يعني نوكر وبرده و بنده! درصورتيكه درزبان عربي، عبد ميشود برده و نوكر را خادم ميگويند! غلام وكنيز همطراز و همراهند!! از كنيزان نيز بهره جنسي وخانگي ميبردهاند و از غلام بچه ها نيز!!
بسياري از نامهاي عربي كه درميان ما ايرانيان رايج است درميان اعراب اصيل (عربستان سعودي، كشورهاي خليج فارس..) ابداً متداول نيست! هرچند امكان دارد كه اين نامها درميان شيعيان مورد استفاده قرار بگيرد. آنهم بعنوان عشق وتعصب ويژهاي كه نسبت به برخي از شخصيتهاي تاريخ اسلام داشته و دارند. اما بدون شك اگر پدرومادري باريشه اين گونه نامها ومعناي آنها آشنايي ميداشتهاند هرگز نامهاي نازيبا را بعشق شخصيتهاي تاريخي برروي فرزندان خود نمينهادند.
با هم به معني چندنام نگاهي مياندازيم كه نتيجه سالها پژوهش و كنكاش ميباشد:
ام كلثوم: ام يعني مادر و كلثوم به فرزند خيكي و چاق اطلاق ميشود
حفصه: هسته خرما و يا زن سياه و زشت
خديجه: به سقط جنين شتر ميگويند
بتول: زني كه هوس مرد و همخوابگي دارد
سميه: از سم مي آيد و به اندازه زهري كه در چيزي باشد ميگويند.
سكينه: كه مسكين نيز با اين نام هم خانواده ميباشد. به بانوي گدا و خوار و بيچاره ميگويند.
رقيه: كه از ريشه رق ميآيد، به معناي افسون و جادو و نيرنگ است.
عذرا: به هرآن چيزي كه سوراخ نشده باشد ميگويند.
جعفر: ماده شتري كه شير بسيار داشته باشد.
ذبيح: به هرچارپايي كه گلويش را ببرند ميگويند. ذبح شده يعني گلو بريده
باقر: كه از خانواده بقره ميباشد به گاو نر چاق ميگويند و اعراب جاهلي به كسي كه خيلي چيز ميفهميده است نيز ميگفته. باقرالعلوم يعني طرف همچون گاو چيز ميداند.
عباس: از عبس ميآيد به معناي اخمو، ترشرو، ترسناك و بدخود
عثمان: بچه مار
كاظم: از كظم ميآيد و به معناي لال بودن، گنگ و بيزبان و خاموش
هاشم: به نان فروش دورهگرد ميگفته اند.
حيدر: اين نام مخلوطي است از عربي و پارسي، حي يعني زنده و در يعني دريدن! حيدر به كسي گفته اند كه انسانها را زنده زنده پاره ميكرده است.
صغري: كوچك و پست و اصغر نيز از همين خانواده و ريشه صغرا است. به معناي كوچكتر
سيد و سيدي آقا و آقايي
البته نامهاي ديگري چون كلب علي، كلبحسين و غيره نيز رايج بوده است كه كلب يعني سگ و كلب علي يعني سگ علي و سك حسين و غيره. اينها نمونه اندكي بود ازمعني برخي از نامهاي تازي كه درميان ما ايرانيان قرنها رايج است. ما كمتر از معني آنها آگاه بوده ايم و كلاً اين گونه نامها نوعي توهين وتحقير بوده است براي هرعنصر ايراني همچنانكه درقرنهاي نخست هجوم تازيان به ايران، ما را برده و موالي ميخواندند و خودشان را مولا! و براساس همين تفكر و انديشه بودكه نامهاي نازيباي عربي را نيز برما تحميل كردند! همچنانكه با رايج نمودن واژه و لقب و يا عنوان آقا كه عربي آن ميشود سيد!! به طور غلط به ما فهماندند كه سيد بودن يعني نواده پيامبر اسلام بودن! يك پنجم درآمد هر ايراني نيز در بست بايد دراختيار تازيان قرار بگيرد و چون سيد بودن يك برتري اجتماعي و اقتصادي را از آن دارنده اين عنوان ميكرد، تعداد سيدها نيز در تاريخ ما فراوان شد و تا به امروز برجاي مانده است. وكلاً نوعي تبعيض اجتماعي ميان تازي و ايراني برعنصر آزاده ايراني تحميل شده است! دررابطه با نادرست بودن نسبت اين همه سيدها با پيامبر اسلام و نوادگان دختري ايشان (فرزندان فاطمه) اخيراً در ايران تحقيقاتي بعمل امده است كه دفتر ولايت فقيه از انتشار آن جلوگيري نموده است.
در اين پژوهش آمده است كه بسياري از ثروتمندان و روساي قبايل و زورمندان وفرماندهان سپاه خود را سيد خوانده گواهينامههايي را نيز تدوين نمودهاند تا اولاً از موالي بودن به مولا شدن ترقي پيدا كنند و هم از عدم پرداخت خمس كه يك پنجم درآمد بوده است بهرهمند شوند و از آن سو يك پنجم درآمد ديگر ايرانيان را نيز از آن خود سازند.
در پی تازش تازيان به ايران پس از وفات پيامبر اسلام دختران و زنان ما بعنوان غنيمت جنگی و با نام کنيز و با توجيه قرآنی ما ملکت ايمانکم مورد تجاوز اعراب قرار ميگرفته اند و پس از استفاده نخست خودشان آن عزيزان را به عقد ديگران در می آورده اند با دريافت وجهی که تعيين مبلغ در ازدواج نيز از همين شيوه بد تازی آمده است
سخنان كوتاه، چرا غ راه « اين وصيت من است!»ا زسياو ش اوستا
- اهورامزدا خداي دانا، توانا و مهربان انسان است.
- آري معمار بزرگ هستي « خداوند» « اهورمزدا» و .. وجود دارد، اما فراتر و يا فروتر از آن هرچه بگويند دكاني براي كاسبي و يا افسانهاي بيش نيست!
- اهورامزدا نه اهريمن را آفريده است ونه آتش جهنمي را براي ما فراهم آورده است.
- تمامي كتب وگفتههاي ديني جهان را به سه سخن:
نيكي در پندار، گفتار و كردار نيك بفروش.
- هستي را با خرد بنگر و خدا را با دل.
- بزرگترين سرفرازي باور به خداوند است.
- خداوند هيچ نيازي به انسان ندارد.
- انسان ازنگاه رواني نيازمند خداوند است.
- خداوند بزرگ اوستا، شكنجه گر نيست.
- مشورت با بانوان نيكو است.
- هرنسلي آگاهتر از نسل پيش است.
- دشمن دانا ا زدوست نادان بهتراست.
- تن را با ورزش و روان را با دانش پرورش دهيد.
- نابخردان خودرا داناترين و بزرگترين و برترينها ميدانند.
- راستي با ياران دوستي را پايدار ميكند.
- مهرورزي دل و روان را شاد ميكند.
- با مردم نيكي به اندازه تا بدهكار نشوي.
- خردمندان خودرا در برابر هستي و ناشناختههايش كوچك ميدانند.
- بدون برنامه روز را شب نمودن كشتن زمان و عمر است.
- دشمن دوست نما چنان كند كه هيچ دشمني نكند.
- نصيحت دشمن را مپذير اما بخوبي گوش كن!
- خردمندان نميجنگند! گفتگو ميكنند!
- گفتگو نمودن با رقيب و دشمن برتر از جنگيدن است.
- عشق به هركس! عيب آن كس را ميپوشاند!
- از خداوند خردمندي و تندرستي بخواهيم!
- وجدان ما دادگاه و دوزخ ماست.
- ميان خدا و انسان هيچ واسطهاي نيست.
- خداوند عادل آنست كه در ميان ميلياردها انسان،كس ويا كساني را بعنوان بهترين برنگزيند.
- خداوند عادل آنست كه درميان زبانهاي جهان، زبان خاصي را بعنوان برترين معرفي نكند!
- خداوند بيكار وبازيگر نيست تا براي نشست و برخاست و روابط خانوادگي مردم مرتب پيام و بيانيه نازل كند!
- ايران در زمان هخامنشيان بر بيش از 120 كشور جهان حاكم بود.
- اهورامزدا خداي دانا، توانا و مهربان انسان است.
- آري معمار بزرگ هستي « خداوند» « اهورمزدا» و .. وجود دارد، اما فراتر و يا فروتر از آن هرچه بگويند دكاني براي كاسبي و يا افسانهاي بيش نيست!
- اهورامزدا نه اهريمن را آفريده است ونه آتش جهنمي را براي ما فراهم آورده است.
- تمامي كتب وگفتههاي ديني جهان را به سه سخن:
نيكي در پندار، گفتار و كردار نيك بفروش.
- هستي را با خرد بنگر و خدا را با دل.
- بزرگترين سرفرازي باور به خداوند است.
- خداوند هيچ نيازي به انسان ندارد.
- انسان ازنگاه رواني نيازمند خداوند است.
- خداوند بزرگ اوستا، شكنجه گر نيست.
- مشورت با بانوان نيكو است.
- هرنسلي آگاهتر از نسل پيش است.
- دشمن دانا ا زدوست نادان بهتراست.
- تن را با ورزش و روان را با دانش پرورش دهيد.
- نابخردان خودرا داناترين و بزرگترين و برترينها ميدانند.
- راستي با ياران دوستي را پايدار ميكند.
- مهرورزي دل و روان را شاد ميكند.
- با مردم نيكي به اندازه تا بدهكار نشوي.
- خردمندان خودرا در برابر هستي و ناشناختههايش كوچك ميدانند.
- بدون برنامه روز را شب نمودن كشتن زمان و عمر است.
- دشمن دوست نما چنان كند كه هيچ دشمني نكند.
- نصيحت دشمن را مپذير اما بخوبي گوش كن!
- خردمندان نميجنگند! گفتگو ميكنند!
- گفتگو نمودن با رقيب و دشمن برتر از جنگيدن است.
- عشق به هركس! عيب آن كس را ميپوشاند!
- از خداوند خردمندي و تندرستي بخواهيم!
- وجدان ما دادگاه و دوزخ ماست.
- ميان خدا و انسان هيچ واسطهاي نيست.
- خداوند عادل آنست كه در ميان ميلياردها انسان،كس ويا كساني را بعنوان بهترين برنگزيند.
- خداوند عادل آنست كه درميان زبانهاي جهان، زبان خاصي را بعنوان برترين معرفي نكند!
- خداوند بيكار وبازيگر نيست تا براي نشست و برخاست و روابط خانوادگي مردم مرتب پيام و بيانيه نازل كند!
- ايران در زمان هخامنشيان بر بيش از 120 كشور جهان حاكم بود.
Tuesday، November 09، 2010
مرغ سحر ناله سر کن
چرا هیچ کس دوست ندارد بند دوم مرغ سحر را بخواند؟
مرغ سحرنیازی به معرفی ندارد. سروده ای از محمدتقی بهار در دوران مشروطه که پس از آغاز حکومت رضا شاه به صورت ترانه اجرا شد. آهنگ این اثر، از مرتضی نی داوود، فوق العاده زیباست. آهنگ باو جود گیرایی زیر و بالای چندانی ندارد بنابراین حتی کسانی که با خوانندگی آشنایی ندارند می توانند آن را به راحتی بخوانند. اکثر خوانندگان نامی نیز اجرایی از مرغ سحر را به نام خود ثبت کرده اند که می توان به ملوک ضرابی، قمرالملوک وزیری، نادر گلچین، هنگامه اخوان، محمدرضا شجریان و نیز اجراهای متفاوتی از فرهاد، همای و محسن نامجو اشاره کرد
:آنچه تا کنون به عنوان مرغ سحر شنیده ایم عبارت است از بند اول این شعر
مرغ سحر ناله سرکن، داغ مرا تازه تر کن
ز آه شرر بار این قفس را بَر شِکَنُ و زیر و زِبَر کن
بلبل پَر بسته ز کنج قفس درآ، نغمهٔ آزادی نوع بشر سرا
وَز نفسی عرصهٔ این خاک تیره را. پر شرر کن
ظلم ظالم، جور صیاد آشیانم داده بر باد
ای خدا، ای فـلک، ای طبیعت، شام تاریک ما را سحر کن
نوبهار است، گل به بار است، ابر چشمم، ژالهبار است
این قفس، چون دلم، تنگ و تار است
شعله فکن در قفس ای آه آتشین
دست طبیعت گل عمر مرا مچین
جانب عاشق نِگَه ای تازه گل از این، بیشتر کن
مرغ بیدل شرح هجران مختصر٬ مختصر کن
اماشاید خیلی ها ندانند که این فقط نیمی از مرغ سحر است و این شعر بند دومی دارد که تقریبا هیچ خواننده ای تمایلی به خواندن آن ندارد
:بند دوم می گوید
عمر حقیقت به سر شد، عهد و وفا بی اثر شد
ناله عاشق، ناز معشوق، هر دو دروغ و بی ثمر شد
راستی و مهر و محبت فسانه شد
قول و شرافت همگی از میانه شد
از پی دزدی، وطن و دین بهانه شد
دیده تر کن
جور مالک، ظلم ارباب، زارع از غم گشته بی تاب
ساغر اغنیا پر میناب، جام ما پر ز خون جگر شد
ای دل تنگ ناله سر کن، از مساوات صرف نظر کن
ساقی گلچهره بده آب آتشین، پردهٔ دلکش بزن ای یار دلنشین
ناله بر آر از قفس ای بلبل حزین
کز غم تو، سینه من، پر شرر شد، پر شرر شد
:بند دوم می گوید
عمر حقیقت به سر شد، عهد و وفا بی اثر شد
ناله عاشق، ناز معشوق، هر دو دروغ و بی ثمر شد
راستی و مهر و محبت فسانه شد
قول و شرافت همگی از میانه شد
از پی دزدی، وطن و دین بهانه شد
دیده تر کن
جور مالک، ظلم ارباب، زارع از غم گشته بی تاب
ساغر اغنیا پر میناب، جام ما پر ز خون جگر شد
ای دل تنگ ناله سر کن، از مساوات صرف نظر کن
ساقی گلچهره بده آب آتشین، پردهٔ دلکش بزن ای یار دلنشین
ناله بر آر از قفس ای بلبل حزین
کز غم تو، سینه من، پر شرر شد، پر شرر شد
اما چرا کسی این بند را دوست ندارد؟
بند اول شعری انقلابی است که به دستگاه ظلم می تازد، از زندانی و در قفس بودن آزادی خواهان گله می کند، آرزوی پایان شب تار ملت را دارد و مردم را به قیام و انقلاب جهت پایان دادن به ظلم و شکستن قفس فرا می خواند
بند اول شعری انقلابی است که به دستگاه ظلم می تازد، از زندانی و در قفس بودن آزادی خواهان گله می کند، آرزوی پایان شب تار ملت را دارد و مردم را به قیام و انقلاب جهت پایان دادن به ظلم و شکستن قفس فرا می خواند
اما بند دوم شعری اجتماعی است.شاعر در این بند از رواج دروغ، منسوخ شدن حقیقت طلبی، از بین رفتن عشق واقعی میان عاشق و معشوق و گم شدن مهر و محبت و شرافت گله می کند و از کسانی می نالد که وطن و دین را بهانه ای برای دزدی کرده اند. اینان چه کسانی هستند؟ تنها حاکمان یا تمامی مردم؟ فضای حاکم بر این بخش از شعر به مورد دوم اشاره دارد. همچنین زمانی که شعر از جور مالک و ارباب شکایت می کند اغنیا را به عنوان طبقه ای از جامعه به باد نقد می گیرد نه به عنوان بخشی از وابستگان دولت
در بند اول پیشنهاد شعله فکندن در قفس که همانا براندازی حکومت ظالم است مطرح می شود اما در مورد بند دوم شاعر هیچ راه حلی نمی یابد و در نهایت بلبل را فقط به بر آوردن ناله های حزین از دورن این قفس خود ساخته فرا می خواند
در بند اول پیشنهاد شعله فکندن در قفس که همانا براندازی حکومت ظالم است مطرح می شود اما در مورد بند دوم شاعر هیچ راه حلی نمی یابد و در نهایت بلبل را فقط به بر آوردن ناله های حزین از دورن این قفس خود ساخته فرا می خواند
مردم ما همیشه دوست داشته اند که ریشه مشکلات را در حکومت بشناسند و خود را از هر گونه اشکالی مبرا بدانند از این روی خوانندگان همان بخشی از مرغ سحر را خوانده اند و می خوانند که مورد پسند عامه مردم است. جالب این جاست که برخی بی توجهی به بند دوم را به دلیل سیاسی بودن آن دانسته اند که چنین دیدگاهی موجب شگفتی است.
ما تا به حال بارها به دستور بند اول عمل کرده ایم و قفس را آتش زده ایم اما پس از فرو نشستن شعله خود را در قفسی جدید یافته ایم. ای کاش یک بار هم که شده بند دوم را بخوانیم و همت کنیم بر اساس آن
ما تا به حال بارها به دستور بند اول عمل کرده ایم و قفس را آتش زده ایم اما پس از فرو نشستن شعله خود را در قفسی جدید یافته ایم. ای کاش یک بار هم که شده بند دوم را بخوانیم و همت کنیم بر اساس آن
ارزش های انسانی را در جامعه ایرانی زنده نماییم...
اشتراک در:
پیامها (Atom)
